پاتوق

به نظرم هر ۲ نفری که با هم خیلی دوستن نیاز دارن یه جای دنج رو بکنن پاتوق خودشون. یه جایی مثل یه میز تو یه کافه ی خاص، یه گوشه ی خلوت تو دانشگاه، یه نیمکت توی پارک، یا حتی یه جدول خاص توی یه خیابون پر از درخت. یه جایی که فقط برای اون دوتا باشه. اونجا ها با هم بخندن، درد و دل کنن،‌ حرف بزنن، کتاب بخونن، نقاشی کنن، بادبادک درست کنن!
میدونی اونجا ها به چه دردی می‌خورن؟ وقتی که خیلی دلت می‌گیره میری اونجا میشینی و منتظر میمونی… مطمئن هستی که بالاخره من میام. دیر یا زود دلم برات تنگ میشه اون وقت بدون اینکه حتی بهت زنگ بزنم یا توی این برنامه های لعنتی شلوغ پلوغ بهت پیام بدم، شالمو میندازم و صاف راه میوفتم سمت اونجا. وقتی که ببینمت تو هیچی نمیگی، حتی شاید یادت بره سلام کنی، ولی لبخند میزنی و لپات گل میندازه و هرچی غمه از سرت میپره!
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم،‌ هروقت که می دیدمش یاد تو می افتادم.
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم، هر وقت بارون میومد قدم زنان و خوشحال راه می افتادم اون جا و میدونستم که تو هم داری میری اون جا
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم، کادوی تولدتو اونجا ها قایم میکردم که پیداش کنی.
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم … حیف که نداریم 🙁

دور نشو خواهشاً

گفت: دور نشو خواهشاً 🙁

نبودن

نبودن‌هایی هست که آدم را زمین گیر می‌کند. هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. بود، نمی‌شود. پُر نمی‌شود. همیشه می‌ماند. فراموش نمی‌شود. کهنه ‌نمی‌شود. خوره می‌شود، موریانه می‌شود می‌افتد به جان زندگی‌ات …

گوینده: ناشناس

حوضش

پ.ن : این پست برای خودمه …
ادامه خواندن حوضش

پرواز

روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم بی هدف سقف رو نگاه می‌کردم. «تق تق» در زد و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه شتاب زده اومد تو. گفت : تو هم همون حسی رو داری که من دارم؟

متعجبانه جواب دادم: یعنی تو هم دلت لواشک میخواد؟

گفت: نه نه نه … منظورم اینکه تو هم حس میکنی هیچ چیزی عوض نشده؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم : چه اهمیتی داره؟
ادامه خواندن پرواز

ادیت

بازم بی محابا بهم توپید: فکر کردی نمیفهمم تو چت ها رو ادیت میکنی؟ اونم موقعی که دیگه جلو ی چشم نیستن؟

  – چیه مگه؟

  – اگه حرفی داری همون موقع بزن خب!!

  – میزنم دیگه

  – پس ادیتت چیه؟

  – فقط میخوام یه کم چت هامون واقعی تر بشه …

  – یعنی واقعی نیست؟

  – اون قدر که باید باشه ، هست …

  – به من دروغ میگی؟

  – دروغ نمیگم.

  – پس چی؟
ادامه خواندن ادیت

حواس پرت

جدیدا خیلی سر به هوا شده! بهش گفتم داری میای دانشگاه سر راهت یه نوک اتود هم بگیر. ولی یادش رفت :\ دکترم میگه اون هیچی نمیتونه بخره ولی من باور نمی‌کنم. مثلا یه بار برام گل خرید، یه بارم برام کتاب خرید ، حتی یه بار هم برام آب میوه گرفت. البته درسته که آب میوه رو خوردیم انداختیمش دور ، گله خشک شد (و احتمالا فرداش مامانم انداخته دور )،‌ و کتابه رو هم گم کردم ولی اینکه نمی‌تونم اونارو به دکترم نشون بدم دلیل نمی‌شه که هیچی نتونه بخره یا نخریده باشه.
نمی‌دونم از همین سر به هواییش هست که به حرفام گوش نمیده یا چیز دیگه. وقتی بهش می‌گم دنبالم راه نیوفت اصلا گوش نمیده. نه این که مزاحم باشه ها … ولی وقتی پیشم هست کلا حالی به حالیم. میتونه مجبورم کنه که عمیق ترین افکارم رو به زبون بیارم. مثلا اون روز وقتی داشتم میرفتم سمت محل کار باهام داشت میومد و من باهاش در مورد اینکه نمی‌تونه انقدر زندگی … اوه !‌ فراموشش کنید. یادم اومد که بهش قول دادم این حرفا رو !به هیچ کس نزنم. جدیدا سر به هوا شدم

یک خیال‌پردازی بیهوده

تو ماشین نشسته بودیم. من تنها بودم با اون. یه جایی وسط گیلان٬ بارون پراکنده ای میزد و من داشتم با سرعت تو اتوبان رانندگی میکردم. ضبط خاموش بود. گه گاه صدای برف پاک کن میومد. اگر هم دلش تنگ می‌شد شیشه رو میزد پایین، دستشو می‌کرد بیرون ، چشاشو می‌بست و انقدر نگه می‌داشت تا خیس می‌شد. بعد شیشه رو می‌داد بالا و دستشون می‌گرفت جلو بخاری!
تو حال خودم بودم که یهو گفت: تو معتادی!
– چی؟
– تو معتادی …
– خوب به چی؟
– به غم … به تنهایی …
لبخند تلخی زدم و گفتم: چرا این حرفو میزنی؟
– خیلی هم معتادی … حتی در آروم ترین لحظات زندگیت ٬ شرایطی رو تصور می‌کنی که باعث ناراحتیت بشه. از این کار لذت می‌بری.
انگار اصلا حواسش به سوالم نبود. دوباره پرسیدم: چرا؟
– قبلا هم بهت گفتم. خوشی میزنه زیر دلت اینجوری میشی…
اگه نمی‌شناختمش خیلی از حرفش ناراحت می‌شدم. نفش عمیقی کشیدم. گفتم: مگه همه اینجوری نیستن؟
– نه نیستن … اونا همیشه دنبال آرامش و خوشبختین. اونا حاضرن هزینه ی زیادی رو بدن تا چند دقیقه جای تو باشن. نگران هیچی نباشن و فقط تو این هوای لطیف رانندگی کنن.
سرمو تکون دادم و خیلی آروم گفتم : فکر نمیکنم کسی بخواد جای من باشه …
– چی گفتی؟
*
داد زدم: من دیوونه ام، خیال پردازم٬ همیشه تو رویاهام زندگی میکنم. فقط تو رویاهام برای رسیدن به چیزی که میخوام تلاش می‌کنم. چون نا امیدم٬ افسرده ام. هیچ کس نباید جای من باشه. چون این زندگی لعنتی ارزش یه بار امتحان کردن هم نداره …
چند دقیقه چیزی نگفت. آروم شدم. دستم خیس شده بود. پنجره رو دادم بالا و گرفتم جلوی بخاری. همون جوری تنها ٬ زیر نم نم بارون به رانندگی ام ادامه دادم.
.
.
.
.
* به پایان دومی هم وجود داره: گفتم: هیچی. و به رانندگی ام دادم.

سبحان الله

یکی از زیباترین مخلوقات خداست
بزرگ ترینشون!
همیشه و هرروز میبینیمش
و هرروز و هروقت جدیده
واقعا چجوری میتونه هیچ وقت تکرار نشدنی و هیجان انگیز باشه
میشه همیشه توش چیزای جدیدی رو پیدا کرد
هر بار رنگش تازه و شاداب و غیر خسته کننده است!
در یک کلام
زیباست…
هم مهمونای پفکی و سفیدش بامزه اند. هم اون یکتای درخشنده ای که روزا هست و شب ها جاشو میده به یه موجود پر خط و خال دیگه 🙂
اولین بار میدونید کی فهمیدم که هست؟
نه
مثل بقیه وقتی داشتم از زیرش رد می شدم ندیدمش
با این که بود ولی انگار نمیدیدمش!
انگار مثل هزار تا ساختمون دیگه فقط هست … بی روح
با یه نفر اومدم که صحبت کنم
موضوعی تو ذهنم نبود! گفتم سلام و بعد از جواب سلام اون ،خیلی کلیشه ای گفتم : “عجب هوای خوبی !”
نمیدونستم که همون به جمله میتونه دید منو بهش عوض کنه
جواب داد : ” اره خیلی … :)”
و بعد یه عکس فرستاد که توش دیدمش!
انگار تازه متولد شده بود! هم نارنجی بود هم سیاه بود و هم آبی! هم توش شادابی بود . هم ابر بود. هم … فکر کنم لبخند خدا هم بود!
از اون روز من دیگه من وقتی بالای سرمو میدیدم فقط #آسمان نمیدیدم. یه چیز دیگه ای هم میبینم. نمیشه گفت چیه! فقط دقتی میفهمید که بهش نگاه کنید. هر روز بهش بگدید خیلی قشنگ شده و دوستش دارید. بهش بگید هیچ وقت ازش خسته نمیشید. چون اگه نبینینش ممکنه اون هم شما رو نبینه! شاید آسمون هم با شما قهرش بگیره 🙁
حیف نیست دل نازک و آبیش رو بشکونید؟
تو دلش هیچی نیست.
غیر از پر از هواپیما های کوچولویی که انگار اسباب بازی هستند. اسباب بازی هایی که قراره به یه بچه ی شیطون و دوست داشتنی هدیه داده بشه.

داستان های من و کسی

داشستیم به سمت خانه قدم می زدیم ودیدیم که خیلی ساکته . برای این که باب صحبت رو باز کنم گفتم داری به چی فکر می‌کنی که یهو دو باره شروع کرد به تحلیل کردن . «دقت کردی با این‌که زمین گرده و آدما از روش نمی‌افتن؟» منم لبخندی میزنم و تا میخوام شروع کنم جوابشو بدم و بگم که زمین جاذبه و داره و اصولا پایین جایی حساب میشه که به سمت جاذبه غالب هست ویا اصلا ادما اینقدر ریزن که …. یهو مثل همیشه شروع کرد به گفتن نظریه های دوست داشتنیش (!) : شاید چون زمین ادما رو دوست داره نمیزاره ادما ازش جدا شن و هی میخواد پیششون باشه. به ادما غذا میده ، آب و هواشونو عوض میکنه و خیلی چیزای دیگه! اگه ادما هم زمینو اینقدر دوست داشتن شاید هیچ وقت سعی نمیکردن ازش جدا بشن برن ماه یا حتی اصلا رو پاهاشون راه نمیرفتن… مثل مار میخزیدن تا همیشه زمینو بغل کنن!!

و باز هم من لبخند میزنم و …