دیگران

میخواستم شروع کنم بنویسم و بروم جلو. اما ذکر نکته ای را لازم دیدم. من یکسری مشاهداتی داشتم، که دارم بر اساس آنها تقریبا یک نتیجه گیری کلی انجام می دهم. که اصلا حتمی و بی نقص نیست. البته از لحاظ تجربی. وگرنه از لحاظ فلسفی که اصلا نیاز به مشاهده هم نداشت! ولی بالاخره گفتم این نکته را بگویم.
من دیدم که در بین هم سن و سالان من خب بالاخره یکسری هستند که از لحاظ اعتقادی بسیار ضعیف اند. یا حتی می شود گفت اعتقاد خاص یا حداقل مشخصی ندارند. درصد بسیار زیادی از این افراد از خانواده ی لاقیدی نیز برخوردارند. اصلا این امر که خانواده تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری تفکرات مذهبی فرد دارند غیر قابل انکار است. تا اینجا که مشکلی نبود…، و از اینجا، مساله ی مورد نظر رخ می نماید. مساله اینست که این افراد از مشکلات خانوادگی رنج می برند. عموما هم دعوای پدر مادر آرامش خانواده را بر هم زده است. این برای من جالب بود. زیرا این امر که افراد غیرمذهبی از مشکلات خانوادگی نیز رنج ببرند، مشکلات آنها را دوچندان می کند. و در شرایط بسیار بد و ناخوشایندی هستند. از طرفی فقدان اعتقاد، مساله را وخیم تر می کند. اینگونه افراد معمولا از دین گریزان می شوند. در مرحله ی اول. و به شدت جذب لذت های مادی می شوند و خودشان را در دنیا غرق می کنند. در اینصورت نسبت به دین جبهه می گیرند و دور آن یک حصار بلند می کشند و با آن به ستیزه بر می خیزند. البته امکان دارد کمی که می گذرد و بزرگتر می شوند، و اگر از عقل سالمی برخوردار باشند، توجه شان به سمت الهیات جلب شود. پس در این وادی ورود می کنند و… .

پ.ن : نویسنده این مطلب نمیخواست فاش شود که کیست !!