۵۰ روز

۵۰ روز سخت رو داشتم!

پر از ماجرا ، با تراکم بالا. پر از پستی و نشیب. کلی امتحان شدم و کلی سختی کشیدم و کلی مردود شدم و عذاب شدم.کلی چیز یاد گرفتم و خدا کلی حجت بر من تموم کرد.

یاد گرفتم من چقدر ضعیفم و کسایی هستن که خیلی خفنن

یاد گرفتم اطرافم چقدر کثیفه و این دنیا چقدر مثل اسمش سطح پایینه.

یاد گرفتم چقدر زندگی کردن اگه برای خدا نباشه چقدر میتونه پوچ و مسخره باشه.

یعنی اقرار می کنم که هر چیزی که برای خدا نبود و انجامش دادم تنها چند ثانیه بعد حالم ازش به هم خورد و فهمیدم که چقدر احمقانه و بی معنیه.

و بد به حال کسایی که میدیدم که چقدر تو این پوچی مسخره گیر کردن و هی برای این که بیشتر یادشون بره سعی میکردن بیشتر و بیشتر تو این باتلاق فرو برن.

و آدمایی رو پیدا کردم که در بدترین لحظات پشتشون به اونی که اون بالا هست گرمه و هیچ غمی نداشتن. و واقعا هم بزک های زندگی رو تو خالی میدیدن.

خلاصه این که این ۵۰ روز اگه چیزی نمی نوشتم به معنی این نبود که هیچ اتفاق خاصی برام نیوفتاده بود. بلکه به این معنی بود که انقدر گره رو گره می افتاد که فقط برام سردرگمی می آورد!

پ.ن: نه عزیز من ، این پست اصلا برای خواننده ی وبلاگ نیست. برای خودمه که اتمام حجت کرده باشم با خودم.