الگو برداری

بچه ها برای سر و سامون دادن به وضع بسیج دانشکده دنبال چهارچوب و الگو بودند. یکی از دوستان پیشنهاد داد که بریم از کار های شهید دیالمه استفاده کنیم و به خاطر شباهت هایی که وضع ایشون به ما داره می‌تونیم از کارهاشون الگو برداری کنیم.
ولی این الگو برداری نباید به مفهوم تقلید برداشته بشه. برای مثال فرض کنید شهید دیالمه برای حل مسئله ای، از یک روش و رفتار خاص استفاده کرد. ما برای حل همون مسئله نباید از همون راه حل استفاده کنیم. چون اولا شرایط و اوضاع اون زمان با این زمان خیلی متفاوته و میتونه یه راه حل یکسان، کاملا نتیجه ی عکس بده،‌ دوما شاید راه حل های بهتری در دسترس باشند که بتوان از آن ها استفاده کرد و سوما شاید نتیجه ی اون راه حل در دراز مدت چیز دیگه ای بوده و ما نیاز داشته باشیم که نتیجه رو بیشتر مطالعه کنیم.
پس چیزی که برای ما توی الگو برداری از هر چیزی باید مهم باشه اینکه ببینیم اولا شرایط و پیش فرض های اون چیز برای حل مسئله چی بوده و دوما با داشتن این دانش سعی کنیم ببینیم چجوری به این راه حل رسیده شده. یعنی چیزی که در واقع ما باید یاد بگیریم و هدف الگو برداری هست همین نحوه رسیدن از مشکل به راه حله و خود راه حل به طور مجزا ارزشی نداره.

پ.ن: (یه کم طولانی ولی خب … مفید! )

به نظر من از همین‌جا پاسخ بعضی از سؤالات شما روشن شد. معلوم است یک مشت جوان دانشجو که در دانشگاه، ادّعای این را دارند که بسیجند و میخواهند به وظایف دانشجویی عمل کنند، کار سیاسیشان هیچ حدّ و حدودی ندارد. البته شما نباید به عنوان یک حزب مطرح شوید. اگر شما یک حزب و یک تشکیلات در کنار تشکیلات دیگر شدید، بقیه‌ی تشکیلات رقیب شما میشوند. در حالی که طبیعت بسیج این است که رقیب هیچ تشکیلاتی، مگر تشکیلات ضدّ انقلاب نیست؛ بلکه تشکیلات دیگر را در زیر بالهای خودش میگیرد. بسیج، این‌گونه است دیگر؛ کمااین‌که در دوره‌ی دفاع مقدّس، از اوّل انقلاب، همواره بسیج آن مجموعه‌ای بود که همه‌ی افراد و جناحها و گروههای مختلف را زیر بالهای خود میگرفت.
شما طوری حرکت کنید که بتوانید همه را زیر بالهای خودتان بگیرید. البته چه کسی زیر بار شما خواهد آمد؟ آن‌که اصول شما را قبول کند. شما نباید از اصولتان تخطّی کنید. باید اصول خودتان را با همه‌ی دقّتهایش حفظ کنید، والّا آن وقت کلمه‌ی بسیج، صدق نمیکند و چیز دیگری خواهد شد. اگر میخواهید بسیج به معنای حقیقی کلمه باشد، باید از آن اصول و مبانی انقلابی و دینی و ایمانی خودتان، با دقّت تمام محافظت و بر آنها پافشاری کنید.
البته درعین‌حال از لحاظ جهتگیری سیاسی و از لحاظ موضعگیری گروهی، هر کس با هر گرایشی که بخواهد زیر بال شما بیاید، با شما کار کند و در ثواب شما شریک شود، باید بگویید عیبی ندارد. البته نه این‌که حتماً عضو شما شود؛ چون لابد عضویت، باید شرایطی داشته باشد. قاعدتاً اینها را خودتان بهتر از من میدانید؛ چون در میدان عملِ آن کار هستید. عضویت، ممکن است شرایطی داشته باشد، ولی همکاری، نداشته باشد؛ همکاری هم ممکن است درجاتی داشته باشد؛ و هلم جرّا.
بنابراین، من محدودیتی برای یک مجموعه نمیبینم، مگر محدودیتهایی که فکر و مبانی و مواضع دینی و ایمانی و سیاسی شما برای شما ترسیم میکند. جز اینها، من محدودیتی برای کار فکری، یا سیاسی نمییابم.

بیانات در دیدار اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه تهران

me.break()

اولش كه تازه دانشگاه آمده بودم؛ روياهاي زيادي داشتم؛ تصور از يك جايي كه قرارست كلي رشد كنيم و ياد بگيريم و همه چيز در اختيارمان است كه آينده خودمان و كشورمان را با آن ظرفيت كودكانه مان بسازيم. طبيعي بود كه هر سال بالايي اي كه مي ديدم ؛ كلي سوال مي پرسيدم. يكي از درد دل ها خيلي به دلم نشست. ” اينجا كه آمدي عقايد و آرمان ها و اميالت را بنويس؛ تا كن يه گوشه بزار؛ سال ديگه برو پي اش ؛ اگه بهش نخنديدي يعني رشد نكردي!” . البته اين بنده خدا ميخواست بگه كه دانشگاه محيط خوبي براي رشد ماست. اما آدم وقتي به ماه رمضان ميرسه ؛ نگاه مي كنه چيزهايي كه از خدا سال گذشته ميخاسته و امسال ميخاد؛ چقدر فرق كرده. بعضي موقع ها آدم مي مونه كه با اون همه رشد ظاهري كه كرده؛ وقتي ميخاد براي شب قدر برنامه بريزه؛ تكرار است و تكرار و تكرار …
انگار در يك حلقه ي whlie گير كرده باشي كه برايت رفتن به مرحله بعد ميسر نباشد. در حلقه كه هستي؛ خيلي چيزها عوض مي شود و انسان خيال ميكند كه تغيير مي كند. اما به شرط ادامه حلقه كه ميرسي ؛ مي بيني تكان نخورده اي.
به راستي دستور break; كجاست كه از اين مرحله هم بگذريم…
دست ما گيرد مگر در راه عشقت #جذبه_اي
ورنه پاي ما كجا وي #راه #بي_پايان_كجا

جمال کزازی

و اینک … پایان ترم نخست

واقعا کی فکرشو میکرد که یه ترم دانشگاه میتونه انقدر بالا و پایین داشته باشه؟ ????
کلی آدم وارد زندگیم شدن و کلی آدم از زندگیم رفتن که بعضی هاشون لقب دوست رو یدک میکشیدن. دلم براشون تنگ میشه. بگذریم …
اگه بخوام از نظر تحصیلی توصیفش کنم باید بگم یه آموزش سیال رو تجربه کردم. هرچند هنوز هم مسخره ، بیمار و به درد نخوره ولی خوب به خاطر همین سیال بودنش و آزادی های یواشکی که داری خیلیییی قابل تحمل تر کردتش تا دوران دبیرستان به قبل. ( حالا نقدشو به بعدتر ها منتقل میکنم فعلا فقط خواستم چندتافحش بدم رد شم 🙂
ولی بیشترین تغییر رو شما تو موارد غیر درسی دیدم. انواع و اقسام چالش هایی که هرکس باهاشون یه جور برخورد میکنه و خلاصه اینکه اگه حواست نباشه ممکنه کار دستت بده. حالا شما از ارتباط با جنس مخالف بگیر تا مدیریت زمان (که به بطالت نگذره) ویا مدیریت تاثیر جو های کاذب سیاسی و …
خلاصه اینکه اگه بخوام به کسی پیشنهاد چیزی رو بکنم ، بهش پیشنهاد میکنم دانشجو باشه.

پ.ن : دوستم خیلی وقته نمینویسه. میگه “کمالگرایی داره خفم میکنه. مثل نویسنده های خفنی که هی مینویسن ولی از نوشتشون خوششون نمیاد و مچاله اش میکنن میندازن دور منم همین کارو تو ذهنم میکنم”. منم واسه این که به این مرض دچار نشم ، چرت و پرت هم شده مینویسم که موتورم داغ بشه. فعلا پت پت اگزوز رو ببخشید 🙂

و اما میرسیم به روز اول دانشگاه!

به عنوان یک دانشجوی پلیتکنیکی باید با افتخار بگم که اولین جلسه ی دانشگاهم رو نیم ساعت دیر رسیدم سر کلاس و به رسم اخلاق دانشگاهی مثل گاو سرمو انداختم پایین و رفتم صاف ته کلاس نشستم. (به قول دوستان بنده رسوب هستم ، سریع ته نشین میشم 🙂 اونم از بدو طفولیت!! در واقع دوران راهنمایی به بعد :[] )
البته از نگاه های تعجب برانگیز ترم اولی هایی بگذریم که نمیدوستن اومدن و رفتن اجازه نمیخواد.
خوب، وقتی از کلاس فیزیک 1 اومدم بیرون و از دست کلاس گرم و بی کولر و استاد کند و بامزه اش جدا شدم، نیم ساعتی فرصت کردم برم دوری تو دانشگاه بزنم و اولین و تنها ترین و بهترین توصیفی که میتونم از محیط دانشگاه امیرکبیر داشته باشم یه جمله است : اوووووف … چقدر شلوغه 😐
و البته باید بگن که بنده کلا طرفدار شلوغی + شور و شوق جوانی هستم ولی اون جا دیگه نوبرشه!!
کلی آدم که دارن هرکدوم یه کار میکنن : یکی میره اون ور ، یکی میره اینور ، یکی نشریه ای که شب تا صبح براش جون کنده رو میده به بقیه ، یکی داره اون کوشه میلومبونه ، یکی داره با دوست دخترش لاس میزنه ، اون یکی داره با دوستش شعر میگه (!) ، و افرادی هم هستن که دارن لوله پلیکا میفروشن ( البته فکر کنم امروز فیلانواره ی مواد و پلیمر بود که داشتن نتایج تحقیق هاشونو به دنیا نشون میدادن!!). داخل پرانتز بگم که هیچکس درس نمیخوند :))
خلاصه اینکه زنگ خوردو (????) من رفتم سر کلاس ادبیات و باز ته کلاس نشستم :)) هرچند صدای استاد نمیرسید ولی خوبای ته کلاس که خواب بودن و خوبای کلاس که با دوستشون داشتن لاس میزدن (البته سر کلاس قبلی این اتفاق افتاد) قشنگ آشنایی پیدا کردم.
من عاشق معلم های بی مزه ای هستم که فکر میکنن بامزه ان!! خلاصه هر جوری بود گذروندیم این زنگ رو هم و رفتم دفتر بسیج دانشکده مون. و وقتی به اون یارویی که اونجا بود گفتم که میخوام ثبت نام کنم برق شور و شعف خاصی توی چشماش دیدم که انگار چندین و چند ساله هیچ کس نمیخواست عضو بسیج دانشکده بشه. خلاصه بعد از کلی چاق سلامتی و این حرف ها یه خصوصیت جالب دیگه ی دانشگاه رو هم کشف کردم. جوش خوردن ارتباطات واقعا در. “سلام. خوبی؟” هست. که باز این شرایط هم جزو شرایط مورد علاقه ی منه ولی اینا دیگه نوبرشن!!
خوب دیگه، بقیه اش بمونه برای روز های آتی، تا همین جاش خیلی از اسرار دامشگاه رو فهمیدید (یو ها ها ها!)