در پایان محرم…

حرف واسه گفتن که زیاده

ولی بیشترشون قبل از اینکه به زبان بیایند محو میشوند

یه تسلیت مجدد و اینبار با عشق بیشتر به آقا به خاطر مصیبت وارده

ولی اگه بخوام از تجربم بگم

میتونم خدارو شکر کنم به خاطر اینکه واقعا احساس میکنم رشد کردم

از لحاظ روحی

واقعا هر محرم و رمضان یه تولد دوبارس

و دوباره خداروشکر کنم به خاطر اینکه بهترین رفیقامو 10 شب دیدم

و یه خدا قوت بگم به هیئت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق  (ع)

و یه تشکر به حاج آقا پناهیان

بیشتر از این چیزی نمیتونم بگم . ندارم که بگم 🙂

پ.ن : غلط کردم! موسیقی خوب نیست به ولله 😐

هیئت شماره دو

لطفا قبل از آمدن به هیئت جوراب های خود را بشویید و حمام کنید.

ممنان 🙂

چرا؟

“چرا مشکی پوشیدی؟”

یهو به خودم اومدم. خواهرم 8 ساله ام بود که اینا پرسید. داشتم آماده میشدم برم مدرسه.

“خوب چون نشون بدیم عزاداریم برای امام حسین (ع) ”

در حال که داشت میرفت تو اتاقش می گفت : ” آره خیلیی… ”

و من دوباره به فکر فرو رفتم… چرا اینو گفت؟ آیا واقعا عزاداریم یا …

هیئت ، نخست

حرف که زیاده برای گفتن در مورد هیئت … انشالله خورد خورد میگم:

  1. اگه خواستید دشمن های اسلام رو بترسونید دعوتشون کنید به مجالس سینه زنی… هیبت و اقتدار رو میبینید . خودم چند بار واقعا احساس افتخار و ترس کردم از این همه اربده و انرژی و عزم بودن جزم و .. “این جماعت اگر به کوهی در بیایند اون رو با خاک یکسان خواهند کرد”

  2. خیلی دعا کنید … از خدا بخواید که توفیق گریه کردن بهتون بده … به هر کسی این اجازه داده نمیشه ! وای به حالتون بفهمید که این اجازه به شما داده نشده 🙁

حس بدیه…

میدونم که میگم