در پایان محرم…

حرف واسه گفتن که زیاده

ولی بیشترشون قبل از اینکه به زبان بیایند محو میشوند

یه تسلیت مجدد و اینبار با عشق بیشتر به آقا به خاطر مصیبت وارده

ولی اگه بخوام از تجربم بگم

میتونم خدارو شکر کنم به خاطر اینکه واقعا احساس میکنم رشد کردم

از لحاظ روحی

واقعا هر محرم و رمضان یه تولد دوبارس

و دوباره خداروشکر کنم به خاطر اینکه بهترین رفیقامو 10 شب دیدم

و یه خدا قوت بگم به هیئت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق  (ع)

و یه تشکر به حاج آقا پناهیان

بیشتر از این چیزی نمیتونم بگم . ندارم که بگم 🙂

پ.ن : غلط کردم! موسیقی خوب نیست به ولله 😐

چرا؟

“چرا مشکی پوشیدی؟”

یهو به خودم اومدم. خواهرم 8 ساله ام بود که اینا پرسید. داشتم آماده میشدم برم مدرسه.

“خوب چون نشون بدیم عزاداریم برای امام حسین (ع) ”

در حال که داشت میرفت تو اتاقش می گفت : ” آره خیلیی… ”

و من دوباره به فکر فرو رفتم… چرا اینو گفت؟ آیا واقعا عزاداریم یا …

داستان های من و کسی

داشستیم به سمت خانه قدم می زدیم ودیدیم که خیلی ساکته . برای این که باب صحبت رو باز کنم گفتم داری به چی فکر می‌کنی که یهو دو باره شروع کرد به تحلیل کردن . «دقت کردی با این‌که زمین گرده و آدما از روش نمی‌افتن؟» منم لبخندی میزنم و تا میخوام شروع کنم جوابشو بدم و بگم که زمین جاذبه و داره و اصولا پایین جایی حساب میشه که به سمت جاذبه غالب هست ویا اصلا ادما اینقدر ریزن که …. یهو مثل همیشه شروع کرد به گفتن نظریه های دوست داشتنیش (!) : شاید چون زمین ادما رو دوست داره نمیزاره ادما ازش جدا شن و هی میخواد پیششون باشه. به ادما غذا میده ، آب و هواشونو عوض میکنه و خیلی چیزای دیگه! اگه ادما هم زمینو اینقدر دوست داشتن شاید هیچ وقت سعی نمیکردن ازش جدا بشن برن ماه یا حتی اصلا رو پاهاشون راه نمیرفتن… مثل مار میخزیدن تا همیشه زمینو بغل کنن!!

و باز هم من لبخند میزنم و …

پختگی لازم است تا پخته شود خامی

برای بعضی از کار ها
درس هایی که آدم میگیره… باید به به پختگی برسه
و تا به اون ها نرسه حتی اگه اون درس رو بدونه هم اصطلاحا نمیتونه درکش کنه
یجورایی رسیدن به اون فهم نیاز به یه مرحله داره
که آدم بیشتر مواقع دست خودش نیستو باید وایسه تا برسه وقتش
دیر و زود داره ولی سوخت سوز نداره
و وظیفه ما اینکه نزاربیم انقدر دیر شه که …

من قرا فاتحه مع الصلوات…

سوال فلسفی مشهور

اگه یه درختی
یه جایی بیوفته که هیچکس صدای افتادنشو نشنوه
اون درخت تنهاس… خیلی هم تنهاس

ادامه خواندن سوال فلسفی مشهور

دل من

بر ابشار گیسوانت…
کشتی دلم سقوط کرد
چرا در دل چشمان تو
باتلاقیست از عشق
و من در هر لحظه
سعی در نجات آن دارم؟
درحالیکه خودم اینجایمو دلم…
به دنبال تو…

و آنگاه که خدایی نبود

و آنگاه که به آسمان چشم می دوختم… زلال..آبی… و خدایی نبود …و تکه ابری که بر این رود قلت می خورد… و آن من بودم که خدا را در پوچی میافتم…همین

از عرفان لباچفسکی

ایده از نوشته ا ی از مهدی فیض کریملو

اثر بعضی چیزا…

به نام خدا

گاهی اوقات آدم می گه … اره اره تو راست می گی باشه … ولی بعد یا خیلی بعد تر که بهش فکر می کنه میگه خیلی جالبه و یا قطعا حقیقت داره

مثال میزنما : گقتن بسم الله اول یه کاری واقعا جواب می ده … واقعا

می تونم هزاران مثال بیارم که اینجوریه : مثل پروژه هایی که نصفه موند … کارهایی که نشد .و ….

یا جادوی صلوات رو در نظر بگیرید … بعضی چیزا رو نمی تونم بگم که چرا ویا چجوری کار میکنه یا اثبات کنم که کارمی کنه یا نه … به قول آقای افشار:

برید نگاه کنید!

هرچند این جملش رو اعصابمه ولی … راست می گه!

سال جدید تحصیلی

به نام خدا

18 شهریور 92

اواخر شهریور است. خوب طبیعاً رفتم کتاب های امسال رو خریدم. شوری نداشتم ببینم کتاب ریاضی و عربی و ادبیات چند صفحه است. صرفا خواستم به بدبختی امسال نگاهه انداخته باشم. کتاب ادبیات را باز کردم…

 بوی چسب و صحافی که از اول دبستان همراهیم می کرد. بوی دوستی ها… بوی گریه مشق شب … بوی بنویسیم و بخوانیم … بوی بابا نان داد… نمی خواهم بگویم و ناله کنم از یادش بخیر ها … ناراحت نیستم که بزرگ شدم … فقط دوست دارم سوار ماشین زمان شوم و بروم کلاس اول و دوم دبستان ، خودم را سر کلاس ببینم که دارم انشا می خوانمو همه مرا با تعجب نگاه می کنند و … سال تحصیلی جدید شروع شد (البته هنوز که نشده ولی کم مونده بشه!). باز باید برم پشت نیمکت ها و به سر کچل (کم مو) معلمان نگاه کنیم. دوستی ها و دشمنی هایمان را ادامه دهیم … بخندیمو و دعوا کنیم و نمره انضباطمان کم شود. بگذریم…

کتاب ادبیات را باز کردم تا تفحصی در آن کنم. صفحه ی 57 بیت 5

آسایش 2 گیتی تفسیر این 2 حرف است:

با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

…همین

تلقین

دیشب یه خواب دیدم عینهو inception!!!
یه جاهاییش مشکل داشت… مثلا یه جا داشتم از صخره میومدم پایین که دیدم یه تیکه از سخته رو هوا ثابته…یه کم شک کردم بعد یهو یکی دستمو گرفت و بورد. انگار نمی خواستن بفهمن که من خوابم
یا یه جای دیگ یه سوسک دیدم تو خونمون قد یه آدم… وقتی دوباره شک کردم در خونمون باز شد و من برگشتم دیدم بابام اومده تو … وقتی برگشتم سمت سوسکه یهو غیب شده بود …
اصن کلن آدم خاصیم… ضمیر ناخودآگاهم ضمیر خودآگاهمو گول می زنه لعنتی…