دوباره

 

با عرض معذرت به خاطر یه وقفه ی زیاد، قبل کنکور مشغول کنکور بودم و بعد کنکور هم انقدر دکمه ی ” کار میخوام” رو جو گیرانه زیاد فشار داده بودم در دریای بلاتکلیفی و بیکاری گم شدم. از الان به بعد میخوام یه کم روزمره هام رو زیاد کنم و یه سری پست درسنگاری داشته باشیم.

اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو به مخاطب های میلیونی وبلاگم میگم ولی اگه من خودم یادم رفت تو کامنتا فحش بنویسید یادآوری کنید.

دیگه از الان به بعد قراره یه سطح بالاتر از قبل بنویسم چون دیگه کنکوری نیستم 😐

این رو هم بگم که کنکور که  بده. یه سری مشکل روحی روانی حاد داشتم که از پس فردای کنکور دادنم تموم شد رفت. انگار هرگز نبوده اند!

فقط سعی کنید از این مرحله رد شید. فقط بزارید بره 🙂

گوشه ی کافه

نمیدونم در مورد چی داشت صحبت میکرد. شاید داشت در مورد این صحبت میکرد که همسایه ی رو به روییشون که پنجره اش جلو ی اتاقشه و گل های شب بوی خوش بویی داره یه گربه خریده که راس ساعت 10 و 26 دقیقه شب شروع میکنه به میو میو کردنو در حالی که اون داره میخوابه و این یه صدای گوش خراش براشه یا در مورد این صحبت میکرد که هفته ی پیش گروه موسیقی مورد علاقه اش یه کنسرت داشت و اون وقتی این رو فهمید که 416 کیلومتر اون ور تر داشت غروب غم انگیز خورشید رو نگاه میکرد . یا در مورد این صحبت میکرد که چیز کیک های این کافه خیلی خوش مزه است ولی فقط یه کم نمکشون زیاده و اینو از این جا میدونه که تاحالا 2 بار دیگه اومده به این کافه. یه بار وقتی که داشت از رو به روی کافه رد میشد و نوشته ی “چیز کیک های ما واقعا چیزن” اون رو به خنده وا داشته و توجهشو جلب کرده بود یا یه بار دیگه که … نمیدونم واقعا یادم نیست.
منم فقط دنبال چند کلمه میگشتم که اون بیشتر و بیشتر توضیح بده و حرف بزنه و اون دست های کوچولو شو که از دست های پری هایی که توی قصه ها هستن کوچک تر و ظریف تر و لطیف تر بود رو و با شتاب و هیجان بیشتری تکون بده. درسته دقیقا یادم نیست داشت در مورد چی صحبت میکرد ولی اون خال ریز بقل پلکشو دقیقا یادمه. اون انگشتر بدلی شبیه شکوفه سیب رو که تازه خریده بود و اصرار داشت که واقعی هست و من مطمئن هستم که فقط وقتی پیش منه اون هارو میندازه ، رو قشنگ یادمه. اون چند تا تار مویی که از گوشه شالش زده بود بیرون و شاید یه هفته است که رنگ شرابی کرده رو دقیقا یادمه. اون مژه ای که از گونه ی چشم راستش افتاده بود روی لپش رو دقیقا یادمه که هر بار لبخند میزد یه کم بیشتر سمت پایین میلغزید. انگار نمیخواست ازش جدا شه! ولی اون اینا رو نمیدونست. حتی یادمه هر 13 کلمه ای که حرف میزد به پیرمردی که پشت سر من نشسته یود و داشت روزنامه میخوند نگاه میکرد تا بتونه به عنوان یه شخصیت توی داستان هایی که مینوشت و توی وبلاگش( که فقط من میخوندمش) میذاشت ،استفاده کنه. در هر صورت اون بعد از هر حرفی که میگفت میپرسید “خوب تو چطور؟ ”
و من واقعا هیچ جوابی نداشتم بهش بدم. میخواستم همه این هارو بهش بگم. بهش بگم که وقتی میگفت “اَ” مثل عَصر یا دَه یا خَراش یا غَم اَنگیز یا نَمک یا … لبخند ریزی و قشنگی روی صورتش پیدا میشه. بهش بگم به خاطر اون چالی که روی لپ هاش میوفته سعی کن از کلماتی که “اَ” داره استفاده کنه مثل مَن یا سَعی یا دارَم یا بگَم یا دوستَت یا دارَم.ولی من اینارو نگفتم. یادم نیست چی گفتم ولی هرچی که گفتم میدونم نامربوط بود چون یه جور بهت زده ای نگام میکرد. مثل یه آدمی که تازه فهمیده آسمون ستاره داره. یادم نیست چجوری موضوع رو عوض کردم ولی در هر صورت اون باز شروع کرد به صحبت کردن و من همین جوری داشتم مثل لحظه ی اول نگاهش میکردم!

پیرامون وبلاگ و وبلاگ نویسی من

بعضی از دوستان وقتی من رو میبینند میگن که فلان پستت خوب بود یا نبود یا فلان بود یا بیسار بود! من هم سعی میکنم که نظرشونو دقیق بپرسم و بپرسم چرا و چجوری فکر میکنند که میتونه بهتر شه. از همین تریبون هم میخوام که بدون پرده نظرشونو تو کامنت ها بگن و مطمئن باشن من میخونم و اگه میخوان میتونم نمایش ندم.
ولی ذکر یک نکته رو هم واجب میدونم 🙂 وبلاگ من مخاطب میلیونی نداره. حتی میتونم بگم پا ثابت هاش هم به تعداد انگشتان دست هم نمیرسه! و همین یه ویژگی برای اینکه من بدون این که فکر کنم چه چیزی پر مخاطبه و چه چیزی ممکنه باعث بشه پست هام خونده نشه ، بنویسم و منتشرش کنم. وظیفه من نشر تجربیاتمه نه گدایی برای گرفتن مخاطب. که باور دارم اگه قسمت باشه و خدا بخواد ، مخاطب مناسب پست مناسب رو و وبلاگ مناسب پیدا میکنه!
نکته ی دیگه این که همین عامل باعث میشه من همیشه بهترین چیز هارو نشر ندم! طبیعی هم هست که بهترین چیز یه دونه است! (وگر نه بهترین نبود!) برای من مداوم بودن پست هام مهم تر از بهترین بودنشونه ( مداوم بودن رو با بی کیفیتی و پر کمیتی یکسان ندونید!) دلیل تجربی هم دارم : نوشتن باعث رشد نوشتن میشه و اگه ما قراره صبر کنیم تا یه نوشته یا پست خفن بنویسیم تقریبا هیچ وقت انجامش نمیدیم!

…همین

دیگران

میخواستم شروع کنم بنویسم و بروم جلو. اما ذکر نکته ای را لازم دیدم. من یکسری مشاهداتی داشتم، که دارم بر اساس آنها تقریبا یک نتیجه گیری کلی انجام می دهم. که اصلا حتمی و بی نقص نیست. البته از لحاظ تجربی. وگرنه از لحاظ فلسفی که اصلا نیاز به مشاهده هم نداشت! ولی بالاخره گفتم این نکته را بگویم.
من دیدم که در بین هم سن و سالان من خب بالاخره یکسری هستند که از لحاظ اعتقادی بسیار ضعیف اند. یا حتی می شود گفت اعتقاد خاص یا حداقل مشخصی ندارند. درصد بسیار زیادی از این افراد از خانواده ی لاقیدی نیز برخوردارند. اصلا این امر که خانواده تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری تفکرات مذهبی فرد دارند غیر قابل انکار است. تا اینجا که مشکلی نبود…، و از اینجا، مساله ی مورد نظر رخ می نماید. مساله اینست که این افراد از مشکلات خانوادگی رنج می برند. عموما هم دعوای پدر مادر آرامش خانواده را بر هم زده است. این برای من جالب بود. زیرا این امر که افراد غیرمذهبی از مشکلات خانوادگی نیز رنج ببرند، مشکلات آنها را دوچندان می کند. و در شرایط بسیار بد و ناخوشایندی هستند. از طرفی فقدان اعتقاد، مساله را وخیم تر می کند. اینگونه افراد معمولا از دین گریزان می شوند. در مرحله ی اول. و به شدت جذب لذت های مادی می شوند و خودشان را در دنیا غرق می کنند. در اینصورت نسبت به دین جبهه می گیرند و دور آن یک حصار بلند می کشند و با آن به ستیزه بر می خیزند. البته امکان دارد کمی که می گذرد و بزرگتر می شوند، و اگر از عقل سالمی برخوردار باشند، توجه شان به سمت الهیات جلب شود. پس در این وادی ورود می کنند و… .

پ.ن : نویسنده این مطلب نمیخواست فاش شود که کیست !!

گمان درست

سعی کنید در همه شرایط و مخصوصا در ارتباط با پیمانکار ها و کارگر ها حسن ظن داشته باشید.
چرا؟ چون به نفعتونه
مثالی میزنم. فکر کنید یک نجار میاد و فلان کمد شما رو درست می کنه. اگه شما بهش سو ظن داشته باشید ممکنه حق کاملشو ندید و این جوری گناه انجام دادید. ولی در هر صورت خدا حق اون رو یه جوری بهش میده!
ولی اگر حسن ظن داشته باشید حتی اگر هم کار شما رو درست انجام نداده باشه شما گناهی انجام ندادید و اون گناه انجام داده و اگه اون پول حق شما بود با توجه به این که خدا روزی رسان هست حق شما بر خواهد گشت!

در مورد بازی fallout shelter

  • آفلاين هست ! همین ،بازی کردن های به این سبک را لذت بخش‌تری کنه. اینترنت و دیتا نمیخواهد و نیازی نیست به خاطر قطع شدن اینترنت خون خودتون دو بمکید.
  • معتاد کنندس. هی نیاز دارید که بهش رجوع کنید. شاید من نخوام یه مدت بازی کنم. نباید شمارو از زندگی غیر مجازیتون دور کنه. در واقع این بازی داره به شما ضرر میزنه. و از این استودیو هایی که ملتو معتاد به بازیشون می کنن بدم میاد. برای همین ها پیشنهاد میکنم بیخیال بازی شید.
  • کلا چیز های بصری دل نشین و مناسب موقعیت داره.
  • زیادی هم چالش برانگیز نیست. شما معمولا برای آینده نزدیک میتونید برنامه ریزی کنید و ته ته وار استراژیک شاید چیدن درست واحد ها تولیدی هست. معمولا باید تصمیمات آنی بگیرید مثل اینکه کی بره به جنگ سوسک ها و … . بیشتر مدیریت بحران برای منابع هست و این خیلی ملال آور و تکراریه! من هنوز منتظر یه بازی استراتژیک شاخ مثل جنگ های صلیبی هستم.
  • درسته که من زیاد بازی نکردم ولی به نسبت زملنی که براش گذاشتم پیشرفت بسیار کندی دارهو منو ناامید کرد از ادامه بازی. خی باید بهش سر بزنی و ببینی هیچ اتفاقی نیوفتاده !

به طور کلی این بازی از نوع بازی های شیطانیه. یعنی صرفا هدر دادن وقته. پس امیدوارم برخلاف جو رسانه ها با خوندن این متن بیخیالش بشید.

اون کار کوچولو

۱. می‌گن سه تا زمان برای تغییر کردن هیچ وقت نمی‌آد: شنبه، روز تولد و روز اول سال

۲. می‌گن برای تغییر کردن، به اتفاقای بزرگ خیلی فکر نکن، به جاش یه کار کوچیک انجام بده.

۳. امروز، دست‌کم شنبه است. اون کار کوچیک‌تون برای تغییر کردن چیه؟ اون کاری که همین الآن می‌تونی انجامش بدی…

۴. دیگه بیشتر از این فکر نکن… فقط در حق خودت لطف کن و اون کار کوچیک رو انجام بده.

شاد باشید و پیروز
محمد نجفی

https://telegram.me/zendeginou

فاصله بین حرف ا عمل بیشتر از یه نقطه است!

  • چقدر عمل ما با تصمیم های ما فزق دارد؟ چقدر چیزی که بر زبان میگوییم و ادعه میکنیم با چیزی که انجام میدهیم متفاوت است؟ آیا به چیزی که باید باشیم و فکر میکنیم اعتقاد داریم؟
  • اگر یه ارزش خیلی گنده رو بهمون بدم واقعا اونجور که قبلا برای اون ارزش برنامه داشتیم خرج میکنیم؟ شما رو نمیدونم. من خودمو میگم (!) اگر یهو یه کفر بیاد بگه بیا این رتبه اول کنکور حالا انتخاب رشته کن. آیا من همون رشته ای و دانشگاهی رو انتخاب میکنم که باید انتخاب کنم و براش برنامه ریزی کردم یا تحت جو قرار میگیرم و فرتی میزنم برق شریف؟
  • وقتی امام علی گفت که من همه چی رو میدونم پس تا هستم ازم سوال کنید. شخصی پرسید : تهداد موهای من چند تاست؟
  • آهای شمایی که از کمپین تحریم خرید خودرو ی 0 حمایت کردید. آیا الان که تسهیلات گذاشتن هنوز بر آن پا بر جا هستید؟ و به خاطر کیفیت بد خودرو ها باز هم اون هارو نمیخرید؟
  • آهای ملت ، الان که آمریکا داره لبخند میزنه هنوز خنجر پشتش رو میبینید؟
  • این داستان ادامه دارد…

یه خاطره دورهمی :)

اگر قرار باشه یه خاطره از روزه هایی که گرفتم یادم باشه ، حتما اون اولین افطار عمرم هست. قبل از اذان به شدت دل درد داشتم. واقعا گشنه ام بود. و وقتی فهمیدم مادرم داره سفره می اندازه رفتم و کمکش کردم. حتی یادمه یه لحظه چشام سیاهی رفت و نزدیک بود بیوفتم. ولی خودمو جمع کردم. به محض اینکه اذان رو گفتن یه لبخند از این بناگوش تا اون بناگوش زدم و تو دلم گفتم : پوووف ، این که کاری نداشت. و رفتم نماز خوندم . قبل از این که چیزی بخورم 🙂

کلمات

انسان ها برای زندگی در کنار یکدیگر باید چیز هایی که تو مغزشون میگذرد رو به هم منتقل کنن. که خوب ما بهش تفکرات و احساسات. برای این کار میان جنس تفکر رو به جنس زبان عوض میکنم و بعد از اینکه منتقل کردنش فرد گیرنده میاد این زبان رو برمیگردونه به جنس تفکرات و میزاره تو مغزش. بنا براین خیلی مهمه که ما هدف از خلقت زبان رو فراموش نکنیم. و سعی نکنیم باعث شیم افراد به تفکراتمون شک کنن. پس بهتره که تا میتونیم ذهن هامون و احساساتمون رو به روز بدیم. و حرف بزنیم. برای همین بعضی از کلمات بار سنگینی رو به دوش میکشن . تفکرات و احساسات عمیقی رو منتقل میکنن. مثل : دوستت دارم ، خدا ، رفیق ، زندگی ، تغییر ، هدف ، آرامش ، انگیزع و …
سعی کنیم که از این کلمات بیشتر استفاده کنیم و بیشتر بگیم که احساسمون راجع به هرکدوم چیه و درموردش چی فکر میکنیم 🙂

پ.ن : پست یهویی بود. پس سخت نگیرید.