واتس د گود پوینت ابوت کامپیوتر ساینس

کل هنر و زیبایی علم کامپیوتر رو میشه در اصلاح «ایجاد لایه‌های انتزاعی» خلاصه کرد. برای مثال روی برق و الکترونیک لایه‌ی انتزاعی مدارات منطقی رو میکشیم و از این به بعد به جای ۵ ولت و قانون وی مساوی آی آر از صفر و یک صحبت میکنیم، روی مدارات منطقی قطعات پیچیده‌تر محاسبه‌گر رو میکشیم و از جمع و انتقال حرف میزنیم، بعد روی رم و سی پی یو لایه ی برنامه‌ریزی و پروگرم می‌کشیم و ادبیاتمون رو به حلقه و متغیر و سافتویر دیزاین عوض می‌کنیم و روی برنامه‌هاموم لایه‌ی سرویس رو می‌کشیم و دیگه از دیپلوی و پیاده سازی روی چندین کامپیوتر میگیم تا نهایتا میرسیم به اپلیکشین و همین و بستری که دارید روش این پست رو می‌خونید.
هرلایه انتزاع به ما کمک می‌کنه که کمتر درگیر جزییات پیاده‌سازی بشیم. بیشتر مفاهیم غیرملموس رو تبدیل به چیزهایی کنیم که «کار می‌کنند». توی ادبیات صحبت کردن‌هامون از فعل‌هایی استفاده می‌کنیم که تا قبل از این فکر می‌کردیم فقط موجودات زنده این قابلیت رو دارن، مثل: این سرویس به اون سرویس خوراک …، ۲ تا عدد رو رمز می‌کنه و برمی‌گردونه، روی بستر فلان با هم صحبت می‌کنن، این برنامه اطلاعات رو تحلیل میکنه و نتیجه رفتار کاربر رو پیش‌بینی می‌کنه. و بعضی جاها واقعا یادمون می‌ره که. اون زیر یه سری الکترون دارن حرکت می‌کنند. این آبسترکت کردن هر لایه به لایه‌ی بالاتر مناسبات کاری و حرفه‌ای و دانشی رو جدا کرده به طوری که یک سرور ادمین نمیتونه در مورد گیت های نند و نور خیلی نظر بده و طراح نرم‌افزار نمی‌دونه که دقیقا پکت‌های شبکه حاوی چی هستن.
این نشون میده که انسان‌ها خیلی دوست دارن که تا حد ممکن چیزهای بی‌جون رو شبیه خودشون کنن تا باهاشون راحت‌تر برخورد کنن. اینجوری هم کارهای پیچیده‌تر رو می‌تونن انجام بدن و هم راحت‌تر دستگاهی که دارن می‌سازن رو درک کنن.
پ.ن: پراکنده، از آلویز!
پ.ن۲: فارسی نوشتن کلمات انگلیسی غلطه ولی بامزه است!

مقاومت بی‌فایده است، برای عوض کردن عادت، جایگزینی را به‌جای آن امتحان کنید

بیایید کمی بازی کنیم. ذهن خود را خالی کنید. ادامه بدید، خالیش کنید.
خب، حالا به محض اینکه این جمله را خواندید سعی نکنید که یک خرس سفید را تصور کنید.
دادا …
خب یک بار دیگر امتحان می‌کنیم. با شماره‌ی ۳. یک… دو…
خرس سفید!‍ دنگ!!

اگر با این مشکل دارید، نگران نباشید. شما تنها نیستید. انسان‌ها هرچی بیشتر سعی می‌کنند که به چیزی فکر نکنند، در نهایت بیشتر درباره‌ی آن تفکر می‌کنند. عجیبه، نه؟

این آزمایش یک اسم دارد. قضیه ironic process  یا تئوری فرآیند کنایه‌آمیز و تقریبا تضمین می‌کند که تلاش شما برای تغییر یک عادت بد با مقاومت در برابر آن به شکست خواهد انجامید. تحقیقات نشون دادن که سرکوب رفتار اثرات غیر مستقیمی بر رفتارها دارد. اگر تابه‌حال با شدت به خودتان گفته‌اید که محل گزش پشه‌را نخارانید یا یک کاکتوس دیگر در آمازون نخرید (!) این نتیجه برای شما غافل‌گیرکننده نخواهد بود.
وقتی من با این جمله‌ی کارل جانگ مواجه شدم، این قسمت ناراحت‌کننده‌ی علم اعصاب من را بیشتر از همیشه آزار داد : «در برابر آن چیزی که مخالفت می‌کنید، نه تنها پایدار می‌شود بلکه رشد هم می‌کند.» اگر مقاومت کردن در برابر یک رفتاری که می‌خواهم تغییر بدهم نه تنها بی‌اثر باشد بلکه زیان‌آور هم باشد، پس من به‌جای آن‌باید چه کار کنم؟

یک ترفند این است که کمی طعمه را بکشید و مغز خود را گول بزنید. این جوری: وقتی انگیزه‌ی انجام یک چیز مخرب شما را فرا می‌گیرد، مقاومت نکنید. به‌جای آن، جایگزینش کنید.
بگذارید با یک مثال آن‌را توضیح دهم. من دوستی داشتم که یک رفتار بد داشت و می‌خواست آن‌را ترک کند. او سال‌ها با آن جنگیده بود، با روش «مقاومت، مقاومت، مقاومت» با نتایج قابل پیش‌بینی! در نهایت، او تصمیم گرفت تا چیز متفاوتی را امتحان کند. هرزمان که احساس می‌کرد که می‌خواهد آن رفتار را انجام دهد به جای مبارزه با آن و مقاومت، (… دام دام تیس …) یک لیوان آب می‌خورد!
درسته: آب می‌نوشید. بعد از مدتی، او فهمید که شدت انگیزه‌اش برای انجام آن عادت کم شد، تا زمانی که او اصلا فراموش کرد که همچین حسی وجود دارد.

من عاشق این طعمه و تغییر هستم چون شبیه ترفندهای ذهنی جدی ئه! البته خوردن یک نوشیدنی تنها یک ایده است. پوست کندن پرتغال، بیرون رفتن، شنا رفتن، خواندن آهنگ … هرچیزی که برای شما کار می‌کند، تا زمانی که شما کار دیگه‌ای انجام می‌دهید مهم نیست که آن کار چیست!

ترجمه شده از مقاله‌ای به نام Resistance Is Futile. To Change Habits, Try Replacement Instead

موتورها رو روشن کنید!

وقتی تو دل تجمل پرستی باشی میفهمی

کلا وقتی از بیرون آدم نگاه میکنه نمیفهمه که چقدر مقابله خودنمایی و تجمل پرستی و تبرج ها و در ادامه اش مبارزه با حسرت داشتن مال بیشتر و لباس شهرت سخته. ولی وقتی چهارتا ماشین با کلاس سوار میشی و میری یه دوری اون بالا شهر ها میزنی، دلت میخواد، حقیقتا هم دلت میخواد! واسه همینه که میگن مال و منال دنیا آدم رو “غرق” میکنه. یعنی وقتی شکمت پر میشه از این چیزا بقیه چیز هارو نمیبینی. وقتی یه ذره شیرینی این چیزا میاد زیر دهنت و پشتت باد میخوره هرچی مظلوم و مسکینه از یادت میره. خلاصه اینکه خودمون رو نبازیم. اون دنیایی هم هست که این چیزا به درد نمیخورن.

اعلموا إنما الحیوة الدنیا لَعِبٌ وَ لَهوٌ و زینَةٌ و تَفاخر بینکم و تکاثرٌ فی الاَمْوالِ و الأولاد” (بدانید که زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تّجمل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است.)
پ.ن ۱: حواستون به رفیق هاتون باشه!
پ.ن ۲: وقتی داشتم در مورد خودبینی و ریا و تجمل پرستی و تفاخر و … سرچ میکردم چند مورد اول بلا استثنا به زنان اختصاص داشت. نکن برادر من، اسلام رو اینجوری به بقیه معرفی نکن. تاکید اسلام روی تجمل پرستی زنان نیست اصلا (این مشکل خیلی سطح پایین تر از این حرفاست)، مسئله ی اسلام همین تجمل پرستی و مال پرستیه. همین آهیه که یه یتیم و فقیر میکشه و کاخ تجملگرا ها رو ویران میکنه. خواهش میکنم اسلام رو درست معرفی کنیم!

نبودن

نبودن‌هایی هست که آدم را زمین گیر می‌کند. هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. بود، نمی‌شود. پُر نمی‌شود. همیشه می‌ماند. فراموش نمی‌شود. کهنه ‌نمی‌شود. خوره می‌شود، موریانه می‌شود می‌افتد به جان زندگی‌ات …

گوینده: ناشناس

ادامه خواندن

یکی دیگه

نشسته بودم رو نیمکت های پارک و داشتم برای خودم آواز می‌خوندم که یهو اومد بغل دستم نشست. خوشحال شدم 🙂 سلام کردیم و بهش گفتم که دلم براش تنگ شده بود. با یه لبخند جوابمو داد. ازم پرسید : چه خبر؟ کلی حرف داشتم. از چیزای معمولی شروع کردم. این که چقدر خوشحالم هوا بهاری و بارونی هست بگیر تا این که امروز صبح امتحان داشتم و کلی بافتم تا ۲ نمره بیشتر بگیرم. خلاصه این حرفام که تموم شد خودش فهمید هنوز حرف دارم برای زدن. واسه همین خیلی کوتاه ولی موثر ازم پرسید : سلامت هستی؟
– هعععععی … راستش شب ها خوب نمی‌خوابم. البته تقصیر خودم هستا. یه جورایی دیگه اشتیاقی برای خوابیدن ندارم. ازش لذت نمی‌برم. شده یه ابزار برای این که این خستگی لعنتی صرفا یه جورایی کم بشه. از بین که نمیره. همیشه هست. نا امید نیستما ! صرفا احساس می‌کنم دیگه هیچ چیزی تو زندگی وجود نداره که با تصور کردنش لذت ببرم و برام یه انگیزه بشه. حتی کوچیک … مثلا گاهی اوقات یه بازی، یه بیرون رفتن یا دیدن یه نفر ، یه کتاب ، یه زمان یا مکان خواص هم می‌تونه دلیل خوش‌حالی باشه. حالا از اهداف بزرگ که بگذریم… اون چیزای کوچیک هم دیگه نیستن. شدم یه ربات که بهش یاد میدن چی کار باید بکنه و بدون هیچ احساس و انگیزه ای، و یا حتی گاهی برای بستن دهن وجدان خودش، کارشو انجام می‌ده. آخر سر هم احتمالا بهش جایزه میدن. البته خیلی هم مهم نیست. می فهمی چی میگم؟

رفته بود … نفهمیدم کی … یا چرا ! فقط فهمیدم خیلی وقته دارم برای خودم تنهایی صحبت می‌کنم.

پ.ن :‌ الان که بیشتر فکر میکنم ، این که کسی به وبلاگم سر نمی‌زنه خیلی خوبه. اینجوری احساس بهتری دارم 🙂

میترسم

میفرماد:

و من می ترسم از این که فکر کنیم فقط خودمون می دونیم و می فهمیم و فقط راه ما درسته و راه دیگه ای نیست یا این که فقط یه راه هست و‌ لازم نیست چند تا راه با هم باشه برای به نتیجه درست رسیدن و با افراط و خدای نکرده عجب همه رو بزنیم و بترکونیم و توهین کنیم و انگ بذاریم و …

#چندباردرچندروزدرچندمطلب

#خطر_هلاکت

جوراب

کار اساسی و بلند مدت یعنی اینکه شما واردات ویا تولید جوراب کم کیفیت رو محدود و کنترل کنی تا مسجد ها بوی نامطبوع کمتری بدن

پ.ن : شما همین استراتژی رو برای کار های دیگه ی مملکت هم دنبال کنید

مرتب کردن وسایل

​بارها باخودتان تکرار کنید و عهد ببندید :

امروز به بعد

قول میدهم که کارهایم را مرتب کنم

از هر فرصت استفاده کنم

تا چیزهایی را که نیازمند توجه شخصی من نیست ، به دیگری منتقل کنم

تمام قرار ملاقات هایم را یادداشت کنم و همین طور تمام وظایفم را

با تعهد، تداوم، و تقید

دفترکارم را مرتب نگه میدارم و هرچیز را سرجای خودش میگذارم

وقتی به چیزی شک دارم، آن را دور می اندازم.