پاتوق

به نظرم هر ۲ نفری که با هم خیلی دوستن نیاز دارن یه جای دنج رو بکنن پاتوق خودشون. یه جایی مثل یه میز تو یه کافه ی خاص، یه گوشه ی خلوت تو دانشگاه، یه نیمکت توی پارک، یا حتی یه جدول خاص توی یه خیابون پر از درخت. یه جایی که فقط برای اون دوتا باشه. اونجا ها با هم بخندن، درد و دل کنن،‌ حرف بزنن، کتاب بخونن، نقاشی کنن، بادبادک درست کنن!
میدونی اونجا ها به چه دردی می‌خورن؟ وقتی که خیلی دلت می‌گیره میری اونجا میشینی و منتظر میمونی… مطمئن هستی که بالاخره من میام. دیر یا زود دلم برات تنگ میشه اون وقت بدون اینکه حتی بهت زنگ بزنم یا توی این برنامه های لعنتی شلوغ پلوغ بهت پیام بدم، شالمو میندازم و صاف راه میوفتم سمت اونجا. وقتی که ببینمت تو هیچی نمیگی، حتی شاید یادت بره سلام کنی، ولی لبخند میزنی و لپات گل میندازه و هرچی غمه از سرت میپره!
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم،‌ هروقت که می دیدمش یاد تو می افتادم.
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم، هر وقت بارون میومد قدم زنان و خوشحال راه می افتادم اون جا و میدونستم که تو هم داری میری اون جا
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم، کادوی تولدتو اونجا ها قایم میکردم که پیداش کنی.
اگه من و تو از اونجا ها داشتیم … حیف که نداریم 🙁

واقعیت و احساس

قبلنا تو کف وبسایت یه بنده خدایی بودم که ازین مطالب «آموزش سخنرانی و فن بیان» داشت و کلا در مورد هر چیزی حرف می‌زد. (مخصوصا ازین حرف های صد من یه غاز که چگونه موفق شویم و احساس خوشبختی کنیم و این حرفا !! هرچند همین الان هم دستش رو می‌بوسم و کمال تشکر رو ازش دارم ولی به نظرم بسه دیگه 😐 شورشو در آوردی! )
یکی از این پادکست های کنترل خشمی که داشتم گوش می‌کردم که یه حرف جالبی رو با مثال زد : «فرض کنید شما مدیر یک تیم از کارمند هاتون هستید و جلسه ی مهمی رو باهاشون دارید پیش می‌برید. الان وسط جلسه است ولی یکی از کارمند هاتون هنوز نیومده و شما از این موضوع ناراحت هستید. وقتی گرم صحبت کردن هستید ایشون سر می‌رسه و شما بسیار از دستش ناراحت هستید. ناگهان سرش داد می‌زنید که «چرا انقدر دیر کردی؟ حالا برو سر جات بشین. واسه من تنبلی می‌کنی؟ بعد جلسه حسابتو می‌رسم.» و بلافاصله اونم جلو ی همه ی اعضای تیم بهتون توضیح می‌ده که امروز صبح داشته کاری که خود شما دیروز بهش سپردید رو انجام می‌داده و خودتون بهش توضیح دادید کار خیلی مهمیه. و بعد از این توضیحش شما یادتون می‌یاد و آب می‌شید میرید تو زمین.
در حقیقت شما بین این «واقعیت» که کارمندتون دیر کرده و این «تصور» که کارمندتون تنبله رابطه ی غیر حقیقی درست کردید و سریع از اولی به دومی رسیدید. بهترین کار در این جور مواقع که به خودتون یاد بدید بین واقعیت و خیال تمایز قائل بشید و سعی کنید اون ها رو با هم قاطی نکنید. این کلید اصلی کنترل خشم های بی‌موقع هست. »
من نمی‌خواستم بهتون آموزش کنترل خشم یاد بدم. می‌خواستم بگم کلا تو زندگیتون این ۲ تا چیز رو از هم جدا کنید. واسه همینه که وقتی می‌یاید پیش من میگید برای درددل اول می‌پرسم بهم بگو دقیقا چه اتفاقی افتاده! چون واقعیت اون اتفاقه است نه احساسات شما!

آدم کلیدی

من یه دوستی دارم به نام محمد. محمد آدم خاصیه!توانایی هایی که داره اون رو به یه آدم خاص تبدیل کرده. نمیدونم به کسایی که این توانایی رو دارن چی میگن. اون آدمیه اصطلاحا دست به آچار و در مورد همه چیز یه چیزایی میدونه، علاقه ی اصلیش اینکه دستگاه های مختلف رو باز کنه و ببنده و از این که دوباره کار میکنن لذت ببره! خلاصه کسیه که در حیطه ی سخت افزار میتونید روش حساب کنید. تو عمرم کسی رو مثل محمد ندیدم.محمد با اینکه آدم بی نظمیه و روابط عمومی قوی نداره ولی با این حال دوست داره با همه گرم بگیره و تفریحش اینکه رو صندلی لم بده و دلستر بخوره! آدم قانع و راضی و خوشحالی هست و از همه مهم تر اینکه میشه روش حساب کرد. اگر کارتون گیر باشه (و خانواده اش بذارن، چون برای مامان باباش اهمیت خاصی قائله و حرف اون هارو هیچ وقت زمین نمیذاره!!) محمد همیشه آماده به خدمت و در کنار شماست.

خلاصه اینکه … مثل محمد باشید! که اگه نبودید دنیا جای خالی یه محمد رو حس کنه.

پ.ن: که اگه نبودید، حاجی سپاهش یه یار کلیدی کم داشته باشه!

دور نشو خواهشاً

گفت: دور نشو خواهشاً 🙁

پرواز

روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم بی هدف سقف رو نگاه می‌کردم. «تق تق» در زد و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه شتاب زده اومد تو. گفت : تو هم همون حسی رو داری که من دارم؟

متعجبانه جواب دادم: یعنی تو هم دلت لواشک میخواد؟

گفت: نه نه نه … منظورم اینکه تو هم حس میکنی هیچ چیزی عوض نشده؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم : چه اهمیتی داره؟
ادامه خواندن پرواز

هیچی عوض نمیشه

همون حس همیشگی ای که میگه:
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه
هیچی عوض نمیشه

ادیت

بازم بی محابا بهم توپید: فکر کردی نمیفهمم تو چت ها رو ادیت میکنی؟ اونم موقعی که دیگه جلو ی چشم نیستن؟

  – چیه مگه؟

  – اگه حرفی داری همون موقع بزن خب!!

  – میزنم دیگه

  – پس ادیتت چیه؟

  – فقط میخوام یه کم چت هامون واقعی تر بشه …

  – یعنی واقعی نیست؟

  – اون قدر که باید باشه ، هست …

  – به من دروغ میگی؟

  – دروغ نمیگم.

  – پس چی؟
ادامه خواندن ادیت

حواس پرت

جدیدا خیلی سر به هوا شده! بهش گفتم داری میای دانشگاه سر راهت یه نوک اتود هم بگیر. ولی یادش رفت :\ دکترم میگه اون هیچی نمیتونه بخره ولی من باور نمی‌کنم. مثلا یه بار برام گل خرید، یه بارم برام کتاب خرید ، حتی یه بار هم برام آب میوه گرفت. البته درسته که آب میوه رو خوردیم انداختیمش دور ، گله خشک شد (و احتمالا فرداش مامانم انداخته دور )،‌ و کتابه رو هم گم کردم ولی اینکه نمی‌تونم اونارو به دکترم نشون بدم دلیل نمی‌شه که هیچی نتونه بخره یا نخریده باشه.
نمی‌دونم از همین سر به هواییش هست که به حرفام گوش نمیده یا چیز دیگه. وقتی بهش می‌گم دنبالم راه نیوفت اصلا گوش نمیده. نه این که مزاحم باشه ها … ولی وقتی پیشم هست کلا حالی به حالیم. میتونه مجبورم کنه که عمیق ترین افکارم رو به زبون بیارم. مثلا اون روز وقتی داشتم میرفتم سمت محل کار باهام داشت میومد و من باهاش در مورد اینکه نمی‌تونه انقدر زندگی … اوه !‌ فراموشش کنید. یادم اومد که بهش قول دادم این حرفا رو !به هیچ کس نزنم. جدیدا سر به هوا شدم

بریم

(سکوت)
(صدای نفس عمیق)
– من میگم … پاشو بریم!
– کجا بریم ؟
– نمی‌دونم… یه جای دیگه … یه جا که آفتاب تو چشممون نزنه!

ادامه خواندن بریم

یک خیال‌پردازی بیهوده

تو ماشین نشسته بودیم. من تنها بودم با اون. یه جایی وسط گیلان٬ بارون پراکنده ای میزد و من داشتم با سرعت تو اتوبان رانندگی میکردم. ضبط خاموش بود. گه گاه صدای برف پاک کن میومد. اگر هم دلش تنگ می‌شد شیشه رو میزد پایین، دستشو می‌کرد بیرون ، چشاشو می‌بست و انقدر نگه می‌داشت تا خیس می‌شد. بعد شیشه رو می‌داد بالا و دستشون می‌گرفت جلو بخاری!
تو حال خودم بودم که یهو گفت: تو معتادی!
– چی؟
– تو معتادی …
– خوب به چی؟
– به غم … به تنهایی …
لبخند تلخی زدم و گفتم: چرا این حرفو میزنی؟
– خیلی هم معتادی … حتی در آروم ترین لحظات زندگیت ٬ شرایطی رو تصور می‌کنی که باعث ناراحتیت بشه. از این کار لذت می‌بری.
انگار اصلا حواسش به سوالم نبود. دوباره پرسیدم: چرا؟
– قبلا هم بهت گفتم. خوشی میزنه زیر دلت اینجوری میشی…
اگه نمی‌شناختمش خیلی از حرفش ناراحت می‌شدم. نفش عمیقی کشیدم. گفتم: مگه همه اینجوری نیستن؟
– نه نیستن … اونا همیشه دنبال آرامش و خوشبختین. اونا حاضرن هزینه ی زیادی رو بدن تا چند دقیقه جای تو باشن. نگران هیچی نباشن و فقط تو این هوای لطیف رانندگی کنن.
سرمو تکون دادم و خیلی آروم گفتم : فکر نمیکنم کسی بخواد جای من باشه …
– چی گفتی؟
*
داد زدم: من دیوونه ام، خیال پردازم٬ همیشه تو رویاهام زندگی میکنم. فقط تو رویاهام برای رسیدن به چیزی که میخوام تلاش می‌کنم. چون نا امیدم٬ افسرده ام. هیچ کس نباید جای من باشه. چون این زندگی لعنتی ارزش یه بار امتحان کردن هم نداره …
چند دقیقه چیزی نگفت. آروم شدم. دستم خیس شده بود. پنجره رو دادم بالا و گرفتم جلوی بخاری. همون جوری تنها ٬ زیر نم نم بارون به رانندگی ام ادامه دادم.
.
.
.
.
* به پایان دومی هم وجود داره: گفتم: هیچی. و به رانندگی ام دادم.