هیچی عوض نمی‌شه

یک وضعیتی هست به نام «هیچی عوض نمی‌شه»
خیلی شبیه جبرگراییه ولی یه کم فرق می‌کنه. شما می‌تونید معتقد باشید که اختیار وجود داره، در تصمیم گیری بین گزینه‌هاتون آزاد هستید و می‌دونید که اگه فلان کار رو بکنید، حتما وضع زندگی‌تون عوض می‌شه ولی شما این کار رو نمی‌کنید. چون باور دارید که نمی‌تونید، باور دارید که «هیچی عوض نمی‌شه». فاصله‌ی زیادی هست بین دانستن و باور داشتن.
وضعیت «هیچی عوض نمی‌شه» یک آفته. یک آفتی که می‌زنه همه‌چی رو از بین می‌بره. می‌شینه روی برگ زندگی‌تون و نمی‌ذاره که نفس بکشه. میوه‌ی امید رو می‌خوره. حتی امید رو به یأس هم تبدیل نمی‌کنه. جاش هیچی نمی‌ذاره. یه بی‌حسی عمیق.
وضعیت «هیچی عوض نمی‌شه» یه سیاه چاله است. همه چی رو توی خودش می‌کشه و هیچی نمی‌تونه ازش فرار کنه. هرچی بیشتر می‌مونه، احساسات بیشتری توش فرو می‌رن و اون چاق‌تر و سنگین‌تر و بزرگ‌تر می‌شه. با این تفاوت که سیاه‌چاله یه زمانی توی خودش فرو می‌ریزه ولی «هیچی عوض نمی‌شه» فقط بزرگ‌تر میشه. اگه هم بخواد فرو بریزه زمانیه که همه‌چی رو خورده. کسی که دچار این وضعیته تو خوش فرو می‌ریزه، نه اون سیاه‌چاله.
«هیچی عوض نمی‌شه» احساسات شما رو تبدیل می‌کنه به شهوت. دیگه نسبت به هیچ چیزی شوق به وجود نمیاد. اگه چیزی رو بخواید برای اینکه اسب شهوت رو رام کنید. نه اینکه لذت بخش بشه. فقط می‌خواید که دیگه شیهه نکشه که یه کم آرامش داشته باشید. یه آرامش بدون احساس …
«هیچی عوض نمی‌شه» یه بن بسته. آدما زیادی توش گیر کردن و اونجا موندن. انگار نه انگار که راه دیگه‌ای هست. اون ته می‌شینن و به دیوار ته جاده نگاه می‌کنن. فقط نگاه می‌کنن چون هیچ احساسی به آدم نمی‌ده.
«هیچی عوض نمی‌شه» یه قفله که کلید نداره. یه قفله که نه می‌ذاره چیزی فرار کنه و نه می‌ذاره چیزی بیاد تو.
پ.ن: تکرار زیاد کردم. چون «هیچی عوض نمی‌شه» ساده است. یه وضعیت که خودش رو بازتولید می‌کنه.

خبر بد یا خبر خوب؟

خبر بد اینکه «ما مجبوریم که انتخاب کنیم». همیشه و همه‌جا. خیلی این خبر رو بسط نمی‌دم چون به اندازه کافی درموردش گفتن.
(کدوم انتخاب اصالت دارد؟ خب شما رو ارجاع می‌دم به خوندن قرآن. بهتر از ایشون نمی‌شه پرداخت و موضوع من هم نیست!)

خبر خوب؟ «انتخاب‌های شما حتماً پیامدی دارد». این یعنی که انتخاب ما مهمه. ارزش داره و می‌ارزه که براش وقت بذاریم و بهش اهمیت بدیم. درسته که همیشه این پیامد خوب یا بد نیست یا حتی مخلوطی از جفتشونه ولی همین‌که می‌تونیم انتخاب کنیم و می‌تونیم پیامدش رو ببینیم خودش خیلی نکته‌ی مهمیه که در عین بدیهی بودن کسی بهش توجه نمی‌کنه.

پ.ن: خستگی یعنی باور نداشتن خبر خوب. یعنی «هیچی عوض نمی‌شه».

مسئول احساسات خودمون

به نظرم نکته‌ای که نیاز به تاکید داره ولی اکثر افراد یادشون می‌ره اینکه «ما مسئول احساسات خودمونیم». مقصر دونستن بقیه واسه درک نکردن ما نه تنها به خودمون آسیب می‌زنه بلکه بقیه رو هم از ما آزرده می‌کنه. ما نمی‌تونیم بدون اعلام اینکه می‌خوایم یکی با ما هم‌دردی کنه انتظار داشته باشیم که به بقیه وحی بشه تا به سمت ما بیان. این بقیه هر کسی می‌تونه باشه.

پ.ن: جهت هزاران‌بار یادآوری به خودم!

اسیر خوردن

۱. آقای شرلاک یه عادتی داشتن که یادشون می‌رفت غذا بخورن. ایشان اعتقاد داشتن شکم پر باعث میشه آدم کندتر فکر کنه. و فکر کردن به اینکه «چی بخورم؟» ذهن آدمو از چیزای مهم‌تر پرت می‌کنه.

۲. سؤالاتی مثل شام را چکار کنم؟ و چطور این هفته را به آخر برسانم؟ ظرفیت ذهنی زیادی را اشغال می‌کنند. شفیر و مولایناتان به آن «پهنای باند ذهنی» می‌گویند. می‌نویسند «اگر می‌خواهید افراد فقیر را درک کنید، خودتان را تصور کنید که ذهنتان جای دیگری است. خویشتن‌داری مثل یک چالش است. حواستان پرت است و به‌آسانی پریشان می‌شوید. و این هر روز تکرار می‌شود». کمیابی -چه کمیابی زمان چه پول- این‌گونه منجر به تصمیم‌های نابخردانه می‌شود.
اما تمایزی کلیدی وجود دارد میان افرادی که زندگی‌های شلوغ دارند و آن‌هایی که در فقر به سر می‌برند: نمی‌توان از فقر مرخصی گرفت.

چرا فقرا اینقدر تصمیم‌های بد می‌گیرند؟

۳. در شرکت جدیدی که کار می‌کنم نعمت غذایی فراوانه. شکم همه خفن‌های شرکت هم جلوئه (تقریبا). من اگه جای مدیر عامل بودم این وضعیت رو عوض می‌کردم. انسان‌ها گوسفند نیستن که با تامین یونجه و آب و جای خواب، خوب کار کنن. یا بر فرض که خوب کار کنن، این فضا واقعاً همون حس طویله رو نمی‌ده؟ می‌دونم که اونا میگن این برای افزایش کارایی و شادابی و انگیزه و بهره‌کشی(!) از کارمندها هست ولی خب… من دارم نمادسازی می‌کنم. قطعاً توی اون منطق سرمایه‌دارانه، این حرکت خیلی کوله!!

۴.
إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا(5)
عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا(6)
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا(7)
وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا(8)
إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا(9)
إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا(10)الإنسان
می‌فرماد: عبادالله نه تنها به نذر خود وفا می‌کنند و آن.چه را دارند می‌بخشند و مسکینان و یتیمان و اسیران را غذا می‌دهند و بی‌اعتنایی و سردی خود به دنیا را به اوج خود می‌رسانند.

۵. تازه وقتی انسان گشنه میشه مغزش گیرپاچ می‌کنه می‌فهمه چقدر اسیره. به خاطر چند کالری بیشتر تموم روح و روانش می‌ریزه به هم. اون نقطه است که واقعاً باید یه دلیل واقعی برای تحمل داشته باشه. روزه رو در نظر بگیر. اون لحظه‌های آخر بعد یه روز سخت و پر فعالیت، وقتی فقط که داری واقعا رد می‌دی چی باعث میشه خودتو نگه داری؟ اونو میگم!

پ.ن: شرلاک رو دوست دارم. ولی شروع مطلب با نام و یاد اون دلیل بر الگوی خوبی بودن نیست!
پ.ن۲: جستارنویسی گرچه عموما طولانی‌تر است ولی با این‌حال اتلاق جستار به این جونه پست‌ها اشتباه نیست!

حسرت

این حس که بدترین عذاب جهنمیان است در سطح بسیار کم به ما در این دنیا هدیه داده شده است. شاید بتوان آن آتشی که در درون دوزخیان زبانه می‌کشد و آن خارهایی که صبح و شام به آن‌ها عرضه می‌شود را حسرت‌های پی‌درپی شمالیان تعبیر کرد. حسرتی که مرتبا با یادآوری گذشته، دیدن وضع بهشتیان و تذکر فرشتگان چونان داغی بر قلب‌های آنان مهر می‌زند.
خداراشکر از این عذاب، خداراشکر از این تلنگر که برای ابرار موجب سلوک است. و چه بسیار خوار و زبون‌اند آنان که حتی این سیلی هم آنان را تکان نمی‌دهد.

پ.ن: چه بی‌مقدارند آنان که حسرت گذشته و آینده، فلج‌شان کرده و تبدیل شده‌اند به معتادان حسرت، منادیان غم، ناامیدان همیشگی و سقوط کنندگان دره تکبر. آن‌هایی که مثل من در پوسته‌ای از دروغ، حیات نباتی‌شان را دور می‌ریزند.

حمال

واگن‌های مترو حمّالند. حمل‌کننده‌ی انسان‌ها نه… حمل‌کننده‌ی خستگی، فقر، ناامیدی و غم. حال می‌خواهد مسافرش کارگر باشد یا دست‌فروش، می‌خواهد کارمند له‌شده در چرخنده‌های سرمایه‌داری باشد یا دانش‌آموز مدفون شده زیر بار استرس. در هر حال این مسافران انسان نیستند، محمل‌های رنج‌ اند. چونان ظرف‌هایی که در آن‌ها زهر زجر ریخته شده باشد و دنبال آنند که جسم خود را به خانه برسانند. شاید تصور می‌کنند که خانه، رضوان آرامش است و جذب کننده‌ی شوکران آن‌ها. اما چهره‌ها در صبح گویای شکست از این رویای پوچ است. چهره‌هایی ناامیدتر و درمانده‌تر از دیروز. پیرتر، پر چروک‌تر، عصبانی‌تر و خسته‌تر.

دو چمدان تا قم

توی اون جلسه‌ی مسخره، اگه یکی از اساتید فقط یه حرف خوب زده باشه اینکه:

با کسی که برای رفتن به قم دوتا چمدون وسیله بر می‌داره، نمی‌تونی بری دور دنیا رو بگردی.

عسگری‌پور

حالا می‌خوام اینو تعمیم بدید به کل زندگی و در همه‌ی شئون. از پیدا کردن شریگ زندگی بگیرید، تا قضاوت در مورد یک شخص که می‌تونه از پس مسئولیتی بربیاد یا نه، یا …

همون ریشه‌ای که باعث می‌شه در تنگناها یا مسائل بزرگ‌تر راه درست انتخاب بشه، در مشکلات کوچکتر هم خودش رو بروز می‌ده.

پ.ن: یک پست بد کوتاه، بهتر از پست نذاشتن است.

The only think than worse the one is NONE.

linkin park

حفاظت شده: اعتراف می‌کنم.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

زباله‌دان ذهنی

۱. گاهی اوقات لازمه آدم یه تجدید میثاقی بکنه با خودش ،دغدغه هاش رو بگه تا چند وقت بعد وقتی اون ها رو دید یه لبخند ملیحی بزنه و بگه ای بابا، اونا گذشت ! پس این هم بگذرد.

۲. مثل همیشه تو کافه با هم قرار گذاشتیم. البته به اصرار من. همیشه ژست روشن فکری بر میداره که ما باید ازین محیط های تجملی و بیهوده دور بشیم و بریم به مکان های سنتی خودمون، مثل پارک. ولی من میدونم که چون پول نوشیدنی های کافه زیاده الکی استیل بر میداره. آخه اون عاشق شیرکاکائو های کافه است. به هر حال گفتم این آخر عیدی یه قراری باهاش بزارم که تعطیلات نمیبینمش ، مضاعف دلم براش تنگ نشه.
خلاصه اینکه با اون لبخند همیشگی یه سلامی داد و نشست جلوم و شروع کرد حال و احوال کردن های همیشگی. این (به قول خودش) کاغذ بازی ها که تموم شد از تو کیفش یه دفتر در آورد و گذاشت جلوم و بی مقدمه گفت : عیدت مبارک! من که شوکه شده بودم همزمان که میگفتم : مرسی، چرا زحمت کشیدی و … دفتر رو باز کردم و دیدم که سالنامه است. با لبخند و آرومِ خودش بعد از گفتن خواهش میکنم شروع کرد به حرف زدن: من دوست دارم این چیزا هارو «زباله دان ذهنی» صدا کنم. هرشب یا هروقت که دلم و مغزم پر میشه از فقط مینویسمش و … بوم ! همه شون تا حد خوبی دیلیت میشن. دیگه کمتر بهشون فکر میکنم و کمکم میکنه که بیشتر تمرکز کنم.

۳. یهو میری یه جا، اطرافتو نگاه می‌کنی همچین خاطره های شر شر مثل چشمه از لای این دیوارا میزنه بیرون غرقت می‌کنن که حتی نمی‌تونی داد بزنی: کمــــک، من نمیتونم تو دلتنگی هام نفس بکشم، یکی که دلم براش شده اندازه نخود، بیاد منو نجات بده.

خام

یکی دیگر از علت‌های کم نوشتن خودم رو توی وبلاگ یه شخص دیگه‌ای، تقریبا شبیه خودم (با تم مذهبی کمتر) یافتم. هر چند قبلا هم ازش نوشته بودم ولی به عنوان اصلی‌ترین و دائمی‌ترین حس این روزهام جا داره که بازم ازش یاد کنم: «هیچی بلد نبودن»

هر چقدر اون وبلاگ کذا رو بالا پایین می‌کردم خودم رو می‌دیدم که داره مذبوحانه تلاش می‌کنه از اتفاقات اطرافش سعی در بیاره و در پاسخ به سوال «تحلیلت چیه؟» تایپ کنه و بذاره تو وبلاگش و با همه‌ی این اوصاف و با همه‌ی تلاش‌های خودش که سعی می‌کرد عقل‌گرایانه و معتدل قضاوت کنه و درک کنه ولی باز اون‌ «خامی» که گفتم در تمامی متون و جملات و پست‌هاش مشهون بود. معلوم بود که داره در دریایی از ندانسته‌ها دست و پا می‌زنه تا ساحل حقیقت رو پیدا کنه.

کلافه شدم و چندتا از پست‌هایی که نزدیک به حوزه‌ی مورد علاقه‌ی خودم بود رو سرسری خوندم و گذشتم. اینجا بود که فهمیدم چقدر چلوندن مغزی که هنوز بلد نیست می‌تونه مسخره باشه.

برای همین شاید کم‌تر بنویسم و بیشتر بازنشر چیزایی باشه که به نظرم مهم هستن. میشه گفت دیگه خیلی نوشتن از «تحلیلم چیه؟» برام موضوعیت نداره.

انشالله که خیره!

پ.ن شاید دوباره فردا نظرم عوض شد!