خستگی

خسته ام. از همیشه خسته تر؟ نمیدانم. به نظرم خستگی درجه‌بندی ندارد. بیشتر صفر و یکی‌ست. یا خسته هستی یا نیستی. به موفقیت و شکست هم چندان وابسته نیست. ممکن است در حضیض شکست و ذلت باشی ولی خسته نباشی، ممکن هم هست که روی قله خستگی زیادی در وجودت باشد. خستگی لزوما بد یا خوب نیست. نشانه‌ی تلاش فراوان برای رسیدن به موفقیت هم نیست. خستگی یک وضعیت روانی پایدار است. سخت پیدا بشود کسی که بین خسته بودن و نبودن در نوسان باشد. یکی از این دوتاست معمولا. خسته شدن خیلی پیچیده هم نیست. بعضی وقتها با یک تب ایجاد می شود. یا رفتن کسی که دوستش داری. آدم سابق نمی شوی و خسته می شوی. شاید نتوانی در لحظه ی اول خودت را حتی جمع و جور کنی. اما دیر و زود درست می شود. بعد دیگر تو می‌مانی و یک نگاه بدون عمق. چشمانی بدون درخشش. دیدنت خسته می‌شود.
حالا کجا را نگاه کنیم؟
مگر فرقی هم می کند؟
یکنواخت می‌شود دنیا و مافیها. بعد به این‌در‌آن در می‌زنی که از این وضع خارج شود. فایده ندارد. یکسری مواد مخدر می‌کشند. فایده ندارد. بعضی به الکل روی می‌آورند. افاقه نمی‌کند. عده ای زنبارگی پیشه می‌کنند و ناکام خواهند ماند. برای حل معضل خستگی باید خوابید. خیلی هم باید خوابید. یک خواب ابدی طولانی. از ابد طولانی‌تر داریم؟ نمیدانم. اما میدانم خستگی چاره‌ی دیگری ندارد.

من

خبر بد یا خبر خوب؟

خبر بد اینکه «ما مجبوریم که انتخاب کنیم». همیشه و همه‌جا. خیلی این خبر رو بسط نمی‌دم چون به اندازه کافی درموردش گفتن.
(کدوم انتخاب اصالت دارد؟ خب شما رو ارجاع می‌دم به خوندن قرآن. بهتر از ایشون نمی‌شه پرداخت و موضوع من هم نیست!)

خبر خوب؟ «انتخاب‌های شما حتماً پیامدی دارد». این یعنی که انتخاب ما مهمه. ارزش داره و می‌ارزه که براش وقت بذاریم و بهش اهمیت بدیم. درسته که همیشه این پیامد خوب یا بد نیست یا حتی مخلوطی از جفتشونه ولی همین‌که می‌تونیم انتخاب کنیم و می‌تونیم پیامدش رو ببینیم خودش خیلی نکته‌ی مهمیه که در عین بدیهی بودن کسی بهش توجه نمی‌کنه.

پ.ن: خستگی یعنی باور نداشتن خبر خوب. یعنی «هیچی عوض نمی‌شه».

مسئول احساسات خودمون

به نظرم نکته‌ای که نیاز به تاکید داره ولی اکثر افراد یادشون می‌ره اینکه «ما مسئول احساسات خودمونیم». مقصر دونستن بقیه واسه درک نکردن ما نه تنها به خودمون آسیب می‌زنه بلکه بقیه رو هم از ما آزرده می‌کنه. ما نمی‌تونیم بدون اعلام اینکه می‌خوایم یکی با ما هم‌دردی کنه انتظار داشته باشیم که به بقیه وحی بشه تا به سمت ما بیان. این بقیه هر کسی می‌تونه باشه.

پ.ن: جهت هزاران‌بار یادآوری به خودم!

چیز اصلی مصاحبه

من حدود ۱۵ بار رفتم مصاحبه تا یه جایی استخدام بشم. و در آخر در یکی از بهترین شرکت‌های فعلی بازار آی‌تی تونستم موفق بشم. به جرئت می‌تونم بگم که فقط و فقط یک کار هست که باید تو مصاحبه سعی کنید انجامش بدید و اون اینکه:

مصاحبه‌کننده رو قانع کنید که شما مناسب‌ترین فرد برای گرفتن شغل هستید.

به نظر کار دشواری می‌آد. ولی ساده‌است. برای اینکه به این هدف برسید باید در گام اول بفهمید که شرکتی که می‌خواید استخدام شید دنبال چه ویژگی‌هایی هست و خودتون رو فیت اون کنید. تمرین کنید و در جلسه‌ی مصاحبه حرف‌هایی رو بزنید که می‌خواهند بشنون. رزومه‌تون رو مخصوص اون شرکت طراحی کنید و همیشه این نکته‌ی کلیدی رو گوشه‌ی ذهنتون نگه دارید چون اینجوری به حرف‌ها و رفتارها و همه چیز جهت می‌ده.

برنامه سال بعد

معمولا این موقع‌ها یا جمع‌بندی می‌کنن یا از برنامه‌های سال دیگه‌شون می‌گن.
منم می‌خوام همینکارو کنم:

اعتیاد به اشتراک‌گذاری کتاب در شبکه‌های اجتماعی

یک رفتاری که بین کسایی هم کتاب می‌خونن و هم توی شبکه‌های اجتماعی (خصوصا اینستاگرام) هستند، شایع هست به اشتراک گذاری بخشی از یه کتابه.
چرا آدما از این کار لذت می‌برن؟
ادامه خواندن اعتیاد به اشتراک‌گذاری کتاب در شبکه‌های اجتماعی

اسیر خوردن

۱. آقای شرلاک یه عادتی داشتن که یادشون می‌رفت غذا بخورن. ایشان اعتقاد داشتن شکم پر باعث میشه آدم کندتر فکر کنه. و فکر کردن به اینکه «چی بخورم؟» ذهن آدمو از چیزای مهم‌تر پرت می‌کنه.

۲. سؤالاتی مثل شام را چکار کنم؟ و چطور این هفته را به آخر برسانم؟ ظرفیت ذهنی زیادی را اشغال می‌کنند. شفیر و مولایناتان به آن «پهنای باند ذهنی» می‌گویند. می‌نویسند «اگر می‌خواهید افراد فقیر را درک کنید، خودتان را تصور کنید که ذهنتان جای دیگری است. خویشتن‌داری مثل یک چالش است. حواستان پرت است و به‌آسانی پریشان می‌شوید. و این هر روز تکرار می‌شود». کمیابی -چه کمیابی زمان چه پول- این‌گونه منجر به تصمیم‌های نابخردانه می‌شود.
اما تمایزی کلیدی وجود دارد میان افرادی که زندگی‌های شلوغ دارند و آن‌هایی که در فقر به سر می‌برند: نمی‌توان از فقر مرخصی گرفت.

چرا فقرا اینقدر تصمیم‌های بد می‌گیرند؟

۳. در شرکت جدیدی که کار می‌کنم نعمت غذایی فراوانه. شکم همه خفن‌های شرکت هم جلوئه (تقریبا). من اگه جای مدیر عامل بودم این وضعیت رو عوض می‌کردم. انسان‌ها گوسفند نیستن که با تامین یونجه و آب و جای خواب، خوب کار کنن. یا بر فرض که خوب کار کنن، این فضا واقعاً همون حس طویله رو نمی‌ده؟ می‌دونم که اونا میگن این برای افزایش کارایی و شادابی و انگیزه و بهره‌کشی(!) از کارمندها هست ولی خب… من دارم نمادسازی می‌کنم. قطعاً توی اون منطق سرمایه‌دارانه، این حرکت خیلی کوله!!

۴.
إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا(5)
عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا(6)
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا(7)
وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا(8)
إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا(9)
إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا(10)الإنسان
می‌فرماد: عبادالله نه تنها به نذر خود وفا می‌کنند و آن.چه را دارند می‌بخشند و مسکینان و یتیمان و اسیران را غذا می‌دهند و بی‌اعتنایی و سردی خود به دنیا را به اوج خود می‌رسانند.

۵. تازه وقتی انسان گشنه میشه مغزش گیرپاچ می‌کنه می‌فهمه چقدر اسیره. به خاطر چند کالری بیشتر تموم روح و روانش می‌ریزه به هم. اون نقطه است که واقعاً باید یه دلیل واقعی برای تحمل داشته باشه. روزه رو در نظر بگیر. اون لحظه‌های آخر بعد یه روز سخت و پر فعالیت، وقتی فقط که داری واقعا رد می‌دی چی باعث میشه خودتو نگه داری؟ اونو میگم!

پ.ن: شرلاک رو دوست دارم. ولی شروع مطلب با نام و یاد اون دلیل بر الگوی خوبی بودن نیست!
پ.ن۲: جستارنویسی گرچه عموما طولانی‌تر است ولی با این‌حال اتلاق جستار به این جونه پست‌ها اشتباه نیست!

حسرت

این حس که بدترین عذاب جهنمیان است در سطح بسیار کم به ما در این دنیا هدیه داده شده است. شاید بتوان آن آتشی که در درون دوزخیان زبانه می‌کشد و آن خارهایی که صبح و شام به آن‌ها عرضه می‌شود را حسرت‌های پی‌درپی شمالیان تعبیر کرد. حسرتی که مرتبا با یادآوری گذشته، دیدن وضع بهشتیان و تذکر فرشتگان چونان داغی بر قلب‌های آنان مهر می‌زند.
خداراشکر از این عذاب، خداراشکر از این تلنگر که برای ابرار موجب سلوک است. و چه بسیار خوار و زبون‌اند آنان که حتی این سیلی هم آنان را تکان نمی‌دهد.

پ.ن: چه بی‌مقدارند آنان که حسرت گذشته و آینده، فلج‌شان کرده و تبدیل شده‌اند به معتادان حسرت، منادیان غم، ناامیدان همیشگی و سقوط کنندگان دره تکبر. آن‌هایی که مثل من در پوسته‌ای از دروغ، حیات نباتی‌شان را دور می‌ریزند.

حمال

واگن‌های مترو حمّالند. حمل‌کننده‌ی انسان‌ها نه… حمل‌کننده‌ی خستگی، فقر، ناامیدی و غم. حال می‌خواهد مسافرش کارگر باشد یا دست‌فروش، می‌خواهد کارمند له‌شده در چرخنده‌های سرمایه‌داری باشد یا دانش‌آموز مدفون شده زیر بار استرس. در هر حال این مسافران انسان نیستند، محمل‌های رنج‌ اند. چونان ظرف‌هایی که در آن‌ها زهر زجر ریخته شده باشد و دنبال آنند که جسم خود را به خانه برسانند. شاید تصور می‌کنند که خانه، رضوان آرامش است و جذب کننده‌ی شوکران آن‌ها. اما چهره‌ها در صبح گویای شکست از این رویای پوچ است. چهره‌هایی ناامیدتر و درمانده‌تر از دیروز. پیرتر، پر چروک‌تر، عصبانی‌تر و خسته‌تر.

ترس و عادت

آخرین دوران رنج – سید مرتضی آوینی