همون همیشگی

  • برای حل مشکلات همیشگی، راه‌حل‌های همیشگی کار نمی‌کنند.
  • آیا راه حل جدیدی وجود دارد؟

Das Gestell

هایدگر مى گوید که ماهیت تکنولوژى Gestell (گشتل) است؛ گشتل به معنى جمع آورى، قالب بندى، ذخیره سازى و منبع به حساب آوردن همه چیز در راه تولید است که بر طبق آن، دنیا مجموعه اى از کالاها و یا ذخیره اى از اسباب و منابع براى تولید و مصرف به حساب مى آید؛ فعالیت گسترده اى که مقصد نهایى ندارد. دراین میان حتى خود انسان هم به صورت یک منبع ذخیره در مى آید، خطر بزرگى که بشر را تهدید مى کند. براى مثال: در علم مدیریت در تمام دوره هاى تحصیلیش (کارشناسى، ارشد و دکترى) واحد درسى به نام رفتار سازمانى (Organizational Behavior) وجود دارد، که در آن بر روى رفتار انسان ها براى بهبود کارکرد و بالا بردن بهره ورى سازمان ها مطالعه مى شود، و البته عامل انسانى اساسا به عنوان مؤلفه اى براى بهبود کارایى سازمان در نظر گرفته شده است، در تمام سازمان ها چه از نوع بزرگش و چه از نوع کوچک و خانوادگیش، بخشى به نام منابع انسانى (Human resource) وجود دارد که در آن عملا انسان را به عنوان منبعى براى تحقق اهداف سازمانى در نظر گرفته اند.

شایان طالع

سطحی‌نگری به هنر

واقعاً برام سواله که چرا مردم آنقدر نگاه سطحی و بی‌بصیرت به آثار هنری دارن.
یه اثر هنری رو میشه قضاوت کرد. هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا. نقد از نظر فرم که مشخص‌تر از مورد دیگر است. این نقد یک کار تکنیکال، ابطال‌پذیر و برای اهل فن هست و بسته به مدیوم تغییر میکنه. خیلی وارد این بخش نمی‌شم. اما از نظر محتوا به طور کلی میشه یک اثر هنری رو در راستای اعتلای فرهنگ ویا در ضدفرهنگ دونست. اثر ضدفرهنگ یعنی در راستای نابودی یا برعکس کردن آرمان‌ها و معیارهای یک جامعه تاثیر می‌ذاره. ( که اصولاً فرهنگ رو نمیشه از جامعه جدا کرد. فرض رو هم بر این بگیرید که داریم از فرهنگ مثبت و سازنده صحبت می‌کنیم. یعنی فرهنگ خوب، درست، مثبت … )
بنابراین خیلی ساده‌انگاریه که یک اثر هنری رو دوست داشت یا مثبت ارزیابی‌اش کرد یا برچسب «خوب» رو بهش زد صرفا چون «قشنگه». تا زمانی که هنر زیر تیغ جراحی هنرمندان و فرهنگیان نمی‌شه به همین راحتی نقدش کرد.
و اما نماد. خیلی علاقه به طرح مباحث هنرشناسانه ندارم و تخصصی هم ندارم ولی همین‌قدر مطمئنم که اثر هنری سرشار از نماده. توصیفات، تشبیهات و احساسات که پایه‌های یک اثر هنری هستند وابسته به نمادند. بنابراین نمی‌توان اثر هنری را نقد کرد و حرفی از نماد نیاورد. نماد هم بنابر تعریف وابسته به تاریخچه‌ای است. پس چجوری میشه تاریخچه نماد رو ندید و خیلی ساده‌لوحانه نمادهای دخیل در یک هنر رو فارغ از کلیشه‌ها تفسیر کرد. (بله، نمادهایی هستند که بدون وابستگی به کلیشه خلق می‌شوند. و اتفاقاً این خلق، یکی از هنرهای هنرمند است. اما اینجا بحث من در مورد نمادهایی هستند که از آن‌ها به صورت کلاسیک استفاده می‌شوند.)
واقعاً برام سواله که چرا مردم آنقدر نگاه سطحی و بی‌بصیرت به آثار هنری دارن. چقدر با بی‌مبالاتی اثر هنری را گذرا و بدون دانش دوست می‌دارند و آن را منتشر می‌کنند که در این صورت، این افراد مقصر اثر ضدفرهنگی آن خواهند بود.
پ.ن: بحث در این باره بسیار است. گزاره‌های من می‌توانند غلط یا ناقص باشند. من فیلسوف هنر نیستم. هدفم همان انتقال نگرانی‌ای بود که در بند آخر گفتم.

انتخاب جبری

می‌فرماد:

نمی‌گم که اختیاری وجود نداره. نه … ولی میگم مرده‌شور این اختیار رو ببرن. وقتی می‌گم زندگی (یا به تعبیر مضحکی، کائنات) داره بازی‌مون می‌ده منظورم اینکه جلوت چندتا راه می‌ذاره و هزینه‌ی اون راهی که دوست داشتنی نیست رو کم می‌کنه و بقیه‌ی راه‌هارو بسیار سخت و پرهزینه می‌کنه. یعنی بازی رو اینجوری می‌چینه و میگه حالا نوبت توئه. که تو خودت راهی رو «انتخاب» کنی که اون می‌خواد.
آره… تو همین الان هم می‌تونی از همه چی بگذری و یه کوله ببندی و دلتو بزنی به دریا و با نشون دادن انگشت وسطت به همه‌ی این قواعد و این روزمرگی، مرزها رو بشکنی و اون کاری رو بکنی که دلت می‌خواد ولی … آیا واقعا تو این‌کارو می‌کنی؟
اونایی که می‌تونن خیلی قوی‌ان. اونان که تغییر رو بوجود میارن. به قول راسکلینکف اونا جنایت می‌کنن. اونا تاثیر می‌ذارن. ولی تو از اونا نیستی! تو باید مکافات بکشی. تو توی دسته‌ی معمولی‌هایی، همون‌هایی که «هیچی براشون عوض نمی‌شه». که خب خیلی هم تقصیر خودشون نیست.
این زندگی سگی که ما داریم می‌کنیم، خودش یه دور بازنده‌کننده است. نمی‌تونی توش برنده بشی. ساخته نشده که برنده بشی. باید بزنی زیر میز.
متاسفانه راه دیگه‌ای نداره …

پ.ن: شاید درست می‌فرماد!