چگونه با یک بخشنامه‌ی دانشگاه می‌توان غول کنکور را چاق کرد؟

این دفعه خواستم ویرگول رو تجربه کنم.

پس این پست رو مهاجرت دادم به ویرگول!

پ.ن: این وردپرس آدم رو پیر می‌کنه.

هیچی عوض نمی‌شه

یک وضعیتی هست به نام «هیچی عوض نمی‌شه»
خیلی شبیه جبرگراییه ولی یه کم فرق می‌کنه. شما می‌تونید معتقد باشید که اختیار وجود داره، در تصمیم گیری بین گزینه‌هاتون آزاد هستید و می‌دونید که اگه فلان کار رو بکنید، حتما وضع زندگی‌تون عوض می‌شه ولی شما این کار رو نمی‌کنید. چون باور دارید که نمی‌تونید، باور دارید که «هیچی عوض نمی‌شه». فاصله‌ی زیادی هست بین دانستن و باور داشتن.
وضعیت «هیچی عوض نمی‌شه» یک آفته. یک آفتی که می‌زنه همه‌چی رو از بین می‌بره. می‌شینه روی برگ زندگی‌تون و نمی‌ذاره که نفس بکشه. میوه‌ی امید رو می‌خوره. حتی امید رو به یأس هم تبدیل نمی‌کنه. جاش هیچی نمی‌ذاره. یه بی‌حسی عمیق.
وضعیت «هیچی عوض نمی‌شه» یه سیاه چاله است. همه چی رو توی خودش می‌کشه و هیچی نمی‌تونه ازش فرار کنه. هرچی بیشتر می‌مونه، احساسات بیشتری توش فرو می‌رن و اون چاق‌تر و سنگین‌تر و بزرگ‌تر می‌شه. با این تفاوت که سیاه‌چاله یه زمانی توی خودش فرو می‌ریزه ولی «هیچی عوض نمی‌شه» فقط بزرگ‌تر میشه. اگه هم بخواد فرو بریزه زمانیه که همه‌چی رو خورده. کسی که دچار این وضعیته تو خوش فرو می‌ریزه، نه اون سیاه‌چاله.
«هیچی عوض نمی‌شه» احساسات شما رو تبدیل می‌کنه به شهوت. دیگه نسبت به هیچ چیزی شوق به وجود نمیاد. اگه چیزی رو بخواید برای اینکه اسب شهوت رو رام کنید. نه اینکه لذت بخش بشه. فقط می‌خواید که دیگه شیهه نکشه که یه کم آرامش داشته باشید. یه آرامش بدون احساس …
«هیچی عوض نمی‌شه» یه بن بسته. آدما زیادی توش گیر کردن و اونجا موندن. انگار نه انگار که راه دیگه‌ای هست. اون ته می‌شینن و به دیوار ته جاده نگاه می‌کنن. فقط نگاه می‌کنن چون هیچ احساسی به آدم نمی‌ده.
«هیچی عوض نمی‌شه» یه قفله که کلید نداره. یه قفله که نه می‌ذاره چیزی فرار کنه و نه می‌ذاره چیزی بیاد تو.
پ.ن: تکرار زیاد کردم. چون «هیچی عوض نمی‌شه» ساده است. یه وضعیت که خودش رو بازتولید می‌کنه.

خستگی

خسته ام. از همیشه خسته تر؟ نمیدانم. به نظرم خستگی درجه‌بندی ندارد. بیشتر صفر و یکی‌ست. یا خسته هستی یا نیستی. به موفقیت و شکست هم چندان وابسته نیست. ممکن است در حضیض شکست و ذلت باشی ولی خسته نباشی، ممکن هم هست که روی قله خستگی زیادی در وجودت باشد. خستگی لزوما بد یا خوب نیست. نشانه‌ی تلاش فراوان برای رسیدن به موفقیت هم نیست. خستگی یک وضعیت روانی پایدار است. سخت پیدا بشود کسی که بین خسته بودن و نبودن در نوسان باشد. یکی از این دوتاست معمولا. خسته شدن خیلی پیچیده هم نیست. بعضی وقتها با یک تب ایجاد می شود. یا رفتن کسی که دوستش داری. آدم سابق نمی شوی و خسته می شوی. شاید نتوانی در لحظه ی اول خودت را حتی جمع و جور کنی. اما دیر و زود درست می شود. بعد دیگر تو می‌مانی و یک نگاه بدون عمق. چشمانی بدون درخشش. دیدنت خسته می‌شود.
حالا کجا را نگاه کنیم؟
مگر فرقی هم می کند؟
یکنواخت می‌شود دنیا و مافیها. بعد به این‌در‌آن در می‌زنی که از این وضع خارج شود. فایده ندارد. یکسری مواد مخدر می‌کشند. فایده ندارد. بعضی به الکل روی می‌آورند. افاقه نمی‌کند. عده ای زنبارگی پیشه می‌کنند و ناکام خواهند ماند. برای حل معضل خستگی باید خوابید. خیلی هم باید خوابید. یک خواب ابدی طولانی. از ابد طولانی‌تر داریم؟ نمیدانم. اما میدانم خستگی چاره‌ی دیگری ندارد.

من

خبر بد یا خبر خوب؟

خبر بد اینکه «ما مجبوریم که انتخاب کنیم». همیشه و همه‌جا. خیلی این خبر رو بسط نمی‌دم چون به اندازه کافی درموردش گفتن.
(کدوم انتخاب اصالت دارد؟ خب شما رو ارجاع می‌دم به خوندن قرآن. بهتر از ایشون نمی‌شه پرداخت و موضوع من هم نیست!)

خبر خوب؟ «انتخاب‌های شما حتماً پیامدی دارد». این یعنی که انتخاب ما مهمه. ارزش داره و می‌ارزه که براش وقت بذاریم و بهش اهمیت بدیم. درسته که همیشه این پیامد خوب یا بد نیست یا حتی مخلوطی از جفتشونه ولی همین‌که می‌تونیم انتخاب کنیم و می‌تونیم پیامدش رو ببینیم خودش خیلی نکته‌ی مهمیه که در عین بدیهی بودن کسی بهش توجه نمی‌کنه.

پ.ن: خستگی یعنی باور نداشتن خبر خوب. یعنی «هیچی عوض نمی‌شه».