علل متروک ماندن دستورات اسلام در زمینه ی ضرورت فراگیری علم

شهید مطهری در باب بی توجهی به فریضه ی علم آموزی در گذر زمان، معتقد است: «این خود یک مسأله ی اجتماعی است که چرا با آن همه توصیه ها و تأکیدها که در اسلام برای فریضه ی علم شد، مع ذلک این فریضه متروک مانده است. بعضی گفته اند از آن جهت که همه ی توصیه ها به علم به صورت توصیه به عالم و تشویق به احترام و دست بوسی و فضیلت عالم گذاشته شد؛ یعنی مردم به جای این که توجه پیدا کنند که خودشان سواد پیدا کنند، توجهشان معطوف شد به این که اجر و فضیلت را در احترام نسبت به علما کسب کنند. البته ممکن است این یکی از جهات باشد. ولی باید علت اصلی را وجود یک نوع ناهمواری ها و دشواری هایی، که به عللی در جامعه ی اسلامی پیدا شد، دانست که امکان عملی شدن این توصیه ی عمومی را از بین برد. یکی این که در فقه ما علم به صورت یک فریضه ی نظیر نماز و روزه و خمس و زکات و حج تلقی نشد. آنچه که به صورت فریضه تلقی شد، مسلمین آن را حفظ کردند، و به هر مشقتی بود عمل کردند. نماز را در هیچ حالی ترک نکردند. در سخت ترین روزهای سال روزه می‌گیرند. سفر حج، با آن همه خطرات که در قدیم بود، می‌رفتند. و همچنین خمس و زکات و غیر این ها. ولی در مورد علم، سفرهای علمی مانند سفر حج فرض شناخته نشد. علت این است که در فقه ما از ردیف فرائض خارج شد و دلیل این که فرض شناخته نشد، ظاهرا، به این دلیل است که علم را در لسان شارع به یاد گرفتن مسائل شرعی مخصوص دانستند، یعنی فریضه ی علم را مستقل ندانستند و گفتند مقصود از فریضه ی علم، دانستن سایر فرایض اسلامی است و دانستن آن ها هم به دو نحو ممکن است؛ اجتهادی و تقلیدی، و علم تقلیدی خیلی ساده است، حتی احتیاج به سواد و قدرت خواندن هم ندارد. پس معنای «طلب العلم فریضه علی کل مسلم» علم به معنای سواد و عالم شدن به علمی از علوم دنیا نیست، بلکه فقط به معنای یاد گرفتن موارد ابتلا از مسائل و مطالب مربوط به سایر فریضه هاست؛ از قبیل نماز و روزه و حج و به اصطلاح وجوب نفسی تهیوئی دارد. پس فریضه ی علم به فرض نفسی تهیوئی تفسیر شد، نه فرض نفسی مستقل.»

«وقت آن رسیده است که علم را فریضه ی مقدسی بدانیم که فقط اختصاص به احکام شرعی ندارد. و این فریضه، تنها عنوان مقدمه ی سایر فرایض را ندارد. اولاً آنچه در مذمت جهل رسیده، اختصاص به جهل در فرایض دینی ندارد، بلکه جهل و عدم تعمق و عدم قدرت تحلیل قضایای تکوینی و تاریخی است و با دانستن تقلیدی و حتی اجتهادی فرایض دینی، آن جهل رفع نمی‌شود. ثانیا در قرآن امر به تدبر در خلقت شده و تدبر در تکوین بدون استعداد علمی و توانایی آن میسر نیست و ثالثا امروز ما می‌بینیم که جهان، علم را یک فریضه ی نفسی مستقل می‌شمارد و اگر هم آن را یک فریضه ی مقدمی بداند، تنها برای انجام فرایض دینی نیست، بلکه آن را مقدمه ی زندگانی خوب، مقدمه ی مبارزه با فقر و بیماری، مقدمه ی عزت و استقلال و داشتن یک اجتماع خوب، دموکراسی و امثال این امور می‌داند.»

گام‌هایت را محکم بر زمین کوب

۱۱. … و انفاق از دست گذاشتن همه چیز است، انفاق جان، مال، زندگی، زن و فرزند است. چه در راه عقیده، چه در راه مردم. این ها همه «فتنه» اند. باید دنیا را پلید بشماری و شب و روزت را وقف کنی. آن هم نه در گوشه تنبلی و بی مسئولیتی زهد و ریاضت و عبادت و اعتکاف …. بلکه در متن جهاد و اجتهاد و مردم و عقیده و عمل.
شریعتی – مسئولیت شیعه بودن

۱۲. و من كلام له عليه السلام لابنه محمد بن الحنفية لما أعطاه الراية يوم الجمل

تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ تِدْ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ
ترجمه:
به فرزندش «محمّد بن حنفيّه»، آنگاه كه در روز جمل پرچم فرماندهي را به دستش مي‏سپرد.

كوهها فرو ريزند ولي تو همچنان استوار باش. دندان غيرت و حميّت به فشار و بر قلّه ‏هاي عزم و اراده گام بردار. جمجمه خويش را به خدا وام ده و گامهايت را محكم بر زمين كوب. پايانه دشمن را زير نظر گير و ديدگانت را بر برق شمشير خيره مساز، و بدان كه پيروزي از سوي خداست.

۱۳. اگر اهمیت کاری که انسان سرگرم آن هست برای انسان معلوم شود، دیگر مسامحه در کار نخواهد بود؛ دلسردی و نومیدی در میان نخواهد بود. وقتی فهمیدیم کاری که ما داریم انجام میدهیم، چقدر مهم است برای حیات جامعه و حیات کشور، آن وقت خودِ این، نیروئی در درون ما به وجود می‌آورد که بر همه‌ی مزاحمهای بیرونی فائق میشود.
لذا توصیه‌ی اول ما به همه این است که آن کاری را که محول به آنهاست، با شوق، با علاقه – به هر دلیل اجتماعی و فردی که به سمت آن کار کشیده شده‌اند – قدر بدانند، ارج بنهند، اهمیت بدهند و کار را درست انجام بدهند. مکرر این گفته‌ی پیامبر عظیم‌الشأن را عرض کردیم که فرمود: «رحم اللَّه إمراً عمل عملاً فاتقنه»؛( خداوند فردی را كه كار نیكویی انجام دهد و آن [كار] را محكم ومتقن گرداند، مورد رحمت قرار میدهد. مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها، علی بن جعفر (علیه السلام) ص ۹۳ ) رحمت خدا بر آن انسانی که کاری را به دست میگیرد و آن را متقن و درست و کامل انجام میدهد. این در مورد من، شما، یکایک افراد کارگر، معلم، پرستار و سایر مشاغل و حرفه‌ها و مسئولیتها صادق است. کاری را که به عهده گرفتیم، آن را متقن و کامل انجام بدهیم. ۱۳۸۸/۰۲/۰۹

بیانات در دیدار جمعی از معلمان و پرستاران و کارگران

پ.ن: قسمت قبل

توکل بر خدا

… اما مع الاسف یهود و نصارا میثاق خدایی را پشت سر انداختند، و در نتیجه خدای تعالی آنان را از رحمت خود دور ساخت و به دنبال دور شدن از رحمت خدا دست به کارهای جنایت آمیزی زدند و آن این بود که آیات کلام خدا را جابجا و تحریف کردند، و آن را به غیر آن معنایی که خدای تعالی اراده کرده بود تفسیر نمودند، و این باعث شد که بهره‌هایی از دین را از دست بدهند، و این بهره‌ها اموری بود که با از دست دادن آنها هر خیر و سعادتی را از دست دادند، و علاوه بر این، آن مقدار از دین هم که برایشان باقی مانده بود را فاسد ساخت، آری دین احکامی غیر مربوط به هم نیست، مجموعه‌ای از معارف و احکامی است که همه به هم ارتباط دارند، بطوری که اگر بعضی از آنها فاسد شود فساد آن بعض باقیمانده را هم فاسد می‌کند، مخصوصا احکامی که جنبه رکن و زیر بنا برای دین دارد، مثالی که مطلب را روشن کند نماز خواندن کسی است که منظورش از نماز بندگی خدا نباشد بلکه منظورش این باشد که در بین جامعه نمازگزار خود را جا بزند، و همین که جامعه به وی اعتماد نمود کلاه سر جامعه بگذارد، و معلوم است که چنین نمازی و یا چنین انفاقی و یا جهاد به چنین منظوری در حقیقت با زبان شکار حرف زدن است، و به جای اینکه قدمی به خدا نزدیکترش کند قدمها و بلکه فرسنگها از خدای تعالی دورشان می‌سازد پس نه آنچه برایشان مانده سودی به حالشان دارد، و نه از آنچه از دین که تحریف کرده‌اند بی‌نیازند، چون هیچ انسانی بی نیاز از دین نیست آن هم اصول و ارکان دین. پس از اینجا می‌فهمیم که مقام اقتضاء می‌کرده که مؤمنین را از مخالفت تقوا و ترک توکل بر خدا بر حذر داشته و وادارشان کند به اینکه از این داستانی که برایشان نقل کرد عبرت بگیرند.

و نیز از همین جا روشن می‌شود که مراد از توکل چیزی است که شامل امور تشریعی و تکوینی (هر دو) می‌شود، و یا حد اقل مختص به امور تشریعی است، به این معنا که خدای تعالی مؤمنین را دستور داده به اینکه خدا و رسول را در احکام دینی اطاعت کنند و آنچه را که پیامبرشان آورده و برایشان بیان کرده بکار ببندند، و امر دین و قوانین الهی را به خدای تعالی که پروردگارشان است محول نموده و به وی واگذار کنند، و به هیچ وجه خود را مستقل ندانند، و در شرائطی که خدای تعالی تشریع نموده و به دست آنان ودیعت سپرده و دخل و تصرف ننمایند، هم چنان که دستورشان داده که او را در سنت اسباب و مسبباتی که در عالم جاری ساخته اطاعت کنند و در عین اینکه بر طبق این سنت عمل می‌کنند در عین حال آن اسباب و مسببات را تکیه گاه خود ننموده، برای آنها استقلال در تاثیر که همان ربوبیت است معتقد نشوند، (بیمارانشان را مداوا بکنند، ولی دوا را مستقل در شفا ندانند، به دنبال کار و کسب بروند ولی کسب را رازق خود ندانند و همچنین) بلکه همه این وظایف را به عنوان یکی از هزار شرط انجام داده منتظر آن باشند که اگر خدا خواست نهصد و نود و نه شرط دیگرش را ایجاد کند در نتیجه اگر ایجاد کرد به مشیت و تدبیر او رضا دهند و اگر هم نکرد باز به مشیت او راضی باشند.

تفسیر المیزان ص ۳۸۹ و ۳۹۰

مسئله آسانسور خونمون

خب امروز می‌خوایم از یک ریاضیات ساده استفاده کنیم و یه مشکلی که من هرروز باهاش درگیر هستم رو به صورت تئوری بهبود بدیم. (با توجه به اینکه هیچ کس باور نمی‌کنه چیزی که میگم درسته!)
مشکل از این قراره که آسانسور ما به شدت کنده. انقدر که حدود سی و سه ثانیه طول میکشه تا از طبقه ی پنج بیاد همکف. شاید به نظر عدد کمی بیاد ولی کافیه شما ۳۳ ثانیه فقط به ساعت خیره بشید تا متوجه بشید دارم از چی حرف می‌زنم!

ادامه خواندن مسئله آسانسور خونمون

جهادی نگاشت: شب آخر

اگه زندگی ای که اونا دارن می‌کنن جهاده، زندگی ما یه بازی ساده است… به خودمون بیایم!

جهادی نگاشت: روز ۸

بسم الله الرحمن الرحیم
قرار بود دیشب اتوبوس اوکی شه. ولی نشد و امروز صبح باید راه میوفتادیم. کلا لحظه الوداع سخته. نه اینکه خیلی خوش گذشته باشه ها، نه فقط می‌خوام بگم تو هم وقتی می‌دیدی که یه عده‌ای آدم نه ترس دارن و نه خستگی روحی دارن و یه سریاشون قطع به یقین شهید زنده‌اند برای تو هم دل کندن از اون آدما و اون فضا سخت می‌شه. (موقع خداحافظی با بغض گفتم: «یهو مارو ول نکنی بریا…» و در آغوش گرفتمش 🙂 )
همه چیو جمع و جور کردم، همه کانکس اینارو تحویل دادم و راه افتادیم. از همون موقع سوار شدن معلوم بود که راننده اتوبوسه می‌خواد اذیت کنه. بزرگ‌ترین اشتباهم این بود که همون اول پول رو دادم. اگه نمی‌دادم در طول مسیر انقدر گستاخانه باهامون رفتار نمی‌کرد. جدای دروغ‌هایی که می‌گفت، یکی از بچه‌هایی که قرار بود همراه ما باشه جا مونده و براش پنج دقیقه‌هم صبر نکرد و چند ده کیلومتر اون ورتر سوارش کرد. وقتی ازش می‌خواستیم که بزنه کنار چه برای نماز یا هرچیز دیگه‌ای (حتی با اینکه به صورت دربست گرفته بودیم) باز امتناع می‌کرد و حتی ۳ تا مسافر اضافه هم سوار کرد. کلا این اتوبوسی‌ها اذیت می‌کنن مگر اینکه خلافش اثبات بشه.
آذوقه برای یک روز کامل آماده کرده بودم و از قرارگاه گرفته بودم. راه بندون به خاطر برف داشتیم. راه ۱۰ ساعته رو حدود ۱۵ ساعت تو راه بودیم و خداروشکر جاده‌ها کاملا بسته نبود. خلاصه اینکه حواسم به اتفاق خیلی بد افتادن بود. و خدا مارو نجات داد که چیز خاصی نشد!
حدود ۴۰ تن از قرارگاه گرفته بودم ولی جوشونده نبود. یه رستوران توی راه پیدا کردیم و ۱۰ هزار تومن دادم که بجوشونتشون (به نظرم گرون بود). بچه‌ها می‌خواستن توی طبقه‌ی بالای اون جا نماز بخونن ولی اونا اجازه ندادن. وقتی بچه‌ها رفتن تن‌ها رو بهشون دادم و با شوخی و خنده ازشون تخفیف گرفتم یه کم. وقتی همه‌ی تن ها رو گرفتم و گفتن اینا فاسدنا، برای مناطق زلزله‌زده هستن. براشون توضیح دادم که گروه ما برای چی اومده و چی کار کرده. وقتی نزدیک در خروج شدم که برم یکیشون منو صدا زد و تنی که جا مونده بود رو بهم داد. خجالت زده بود. فکر کنم از کاری که کرده بود و اجازه‌ای که نداده بودن شرمنده بودن. لبخندی زدم و یا علی گفتم و خارج شدم!

جهادی نگاشت: روز ۷

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز برای هماهنگ کردم اتوبوس رفتیم شهر سرپلذهاب (بله، گویا باید چسبیده به هم باشه اصلا!)، اون جوری که راننده‌مون داشت می‌گفت، عموم شهرهای بزرگ دست دولته و عموم روستاها هم دست سپاه. وضع شهرها خیلی داغونه و هنوز مردم توی چادر زندگی می‌کنن ولی روستاها اکثرا (برای روستاهای اطراف ما، تماماً) به ساکنین کانکس داده شده و الان تو فاز درست کردن خونه دائمی هستند. واقعا بی‌روحی و بی‌خانمانی توی شهر مشهود بود. چادرها تو پارک‌ها برافراشته بودند و مغازه‌ها هم کم و بیش پر و باز بودند.
یه مورد جالب وضع خونه‌های مسکن مهر بود. ستون‌ها تماما سالم و عموم گچ کاری‌های سقف سالم مونده بودند. ولی همه‌ی دیوارها رو تخریب کرده بودند که دوباره بسازند. یعنی اگه کسی اون تو بود نمی‌مرد و چیزی روش خراب نمی‌شد. یعنی واقعا استفاده سیاسی از این سازه‌ها واقعا کاشتن تخم لق سیاسی بود!
توی راه که بودیم به ما از دور یه شکافی رو نشون داده بودن که می‌گفتن یکی دو کیلومتر طول و صد متر ارتفاع داره. شکاف روی کوه از دور معلوم بود. زلزله گویا خیلی سهمگین بوده که کوه رو شکافته. می‌گفتن با ماشین از سر پل حدود ۲۰ دقیقه راهه تا برسی بهش. می‌خواستیم با پهپاد ازش فیلم بگیریم ولی وقتی فهمیدیم دوره بی‌خیالش شدیم!
وقتی برگشتیم قرار گاه با آقای شجاع که معاون لشگر ۲۷ سپاه بود نشستیم و صحبت کردیم. نکته‌های جالبی گفت که خلاصه‌شون رو می‌گم:
– سعی کنید در بحث فعالیت گروه جهادی به این ترتیب عمل کنید:
اول و عمدتا فرهنگی
عمرانی به عنوان راه ارتباط گیری
پزشکی برای حل مشکل واقعی و محرومیت مردم منطقه
جمع آوری کمک مردمی برای کمک به منطقه
– سعی کنید که کار بچه‌هارو متناسب با مهارتی که دارن پخش کنید که احساس مفید بودن بکنند. اگه بچه‌ها این احساس رو نداشته باشن خسته‌ی روحی و فکری می‌شن. در رفتن این احساس سخت و هزینه بره. اگه فقط خستگی جسمی باشه با یه دوش حل می‌شه و فرداش باز با انرژی ادامه می‌دهند ولی اگه خستگی جسمی نباشه درست کردنش راحت نیست. پس ازش پیشگیری کنید و باعث افزایش بهره‌بری بشید.
– سعی کنید گروه رو با پروژه تشکیل بدید و از صفر تا صد یک یا چندتا پروژه رو خودتون به دست بگیرید. این هم برد رسانه‌ای داره و هم تاثیرش خیلی بیشتره. اینجوری بیشتری می‌تونید از پتانسیل دانشگاه و اعضای گروه استفاده کنید. در آخر شما یه خونه دارید که نه تنها اعضای گروه به درست شدنش کمک کردن بلکه می‌تونن همه‌ی دانشگاه کمک کنند، از استادش برای بحث مالی بگیر تا دانجشوی عمرانش و …
شب، عموم افرادی که پروژه‌های عمرانی داشتن توی مقر فرماندهی جمع شده بودند. داشتم با معاون درمورد برگشت حرف می‌زدم که بقل دستیش (آقای لباف یا لبافی نامی) گفت که دکتر معتمدی رو می‌شناسه و شماره‌اش رو داره. بهش زنگ زد و گفت که گویا بچه‌ها فردا پس فردا انتخاب واحد دارن. آقای معتمدی هم که این حرف‌ها رو شنید به آقای لباف گفت فردا براش یک پیامک یادآوری بفرسته که ببینه چه کاری می‌تونه بکنه. ولی آقای شجاع که مکالمه رو اینجوری دید به آقای لباف گفت که زشته اینجوری گفتن و فقط تشکر کن و بگو انشالله این رویه ادامه داشته باشه. ایشون هم سریع مسیر رو عوض کرد و همین رو گفت. به نظرم با توجه به داستان‌هایی که در مورد دانشگاه و این اردو داشتیم (من جمله مصاحبه فرمانده بسیج با فارس ) باید خیلی خجل شده باشه. حقشه اصلا! دهنمون رو مسواک کرد این دانشگاه در تمامی ابعاد 😐
شب قبل رفتن با فرمانده‌ی لشگر ۲۷ (آقای اسداللهی) هماهنگ کردیم که بیاد برای بچه‌ها صحبت کنه. ایشان هم نکات جالب به علاوه‌ی کلی خاطره از جنگ و سوریه گفت که خلاصه و منتخب‌هاش رو اینجا می‌گم:
– همواره ثابت قدم باشید و کارتون رو منوط به کار دیگری نکنید. امام اومد و گفت ما مامور به وظیفه‌ایم نه مامور به نتیجه. و در جای دیگری هم گفت حتی اگر یک خانه هم در این کشور سالم باقی نماند من به مبارزه با استعمار ادامه خواهم داد. حاشیه را رها کنید و برای برپایی عدل بکوشید!
– این زلزله با زلزله‌های گذشته که در جمهوری اسلامی رخ داده‌است فرق داشت. این زلزله باعث شد که همه دور هم جمع بشوند. همه‌ی نهادها و قشرهای مردم با هر سلیقه و ایده‌ای. همچنین باعث شد کاستی‌های گذشته‌ی حکومت و محرومیت‌هایی که قبلا این منطقه داشته‌است به بهانه‌ی این زلزله جبران شود.
– ما گروهی رو برای اعزام به سوریه آموزش میدیم. اگه بفهمیم هدف کسی صرفا شهادته اون رو اعزام نمی‌کنیم و در عین حال میگیم که اگه امیدی برای برگشتن دارید، نرید سوریه. (این جمله خیلی حرف داشت، نشون میده چقدر نیت اهمیت داره و چقدر اخلاص و عبد بودن برای خدا می‌تونه زیبا تجلی پیدا کنه!)


بعد از گفته‌های سردار، دور هم جمع شدیم و جلسه‌ی پایانی رو گرفتیم. بعضی از بچه‌ها نقدهای جالب و به جایی رو داشتن:
– دورهمی‌هامون و برنامه‌های تفریحی و فرهنگی توی اردو کم بود. کلا هویت گروهی به سختی شکل گرفته بود و بیشتر اون هویت حول کانکس اسکان و پروژه‌ها شکل گرفته بود تا خود گروه جهادی و این اردو. البته من چندبار پیشنهاد بازی و اینا دادم ولی بچه‌ها خسته‌تر از اونی بودن که پایه باشن.
– برنامه‌ی فرهنگی توی روستا نداشتیم. البته این هم علت‌های زیادی داشت. اولا قرارگاهی که ما توش بودیم خیلی عمرانی و ساخت و سازی بود. در واقع هویت و اعمال گروه خیلی وابسته به کارهای قرارگاه بود. دوما اینکه نیرو کم داشتیمو سوما اینکه کار فرهنگی تو روستا اگه بخواد قوی باشه نیازمند شناسایی حرفه‌ای‌تر و تشکیل جلسات متعددی هست که باید از حداقل یک ماه قبل اردو برگزار بشه که نشد و ما هم عطاش رو به لقاش بخشیدیم.
– نیازمند ساز و کاری هستیم برای نگه داشتن این هویت و نزدیکی بیشتر بچه‌های اردو به هم. فعلا گروه تلگرام هست ولی شاید کافی نباشه.
– یکی از پیشنهادهایی که داده شد این بود که ما فضای کاریمون رو فراتر از کار عملگی و عمرانی بکنیم. مثلا ارتباط گیری با روستاییان و حتی چایی خوردن توی خونه‌هاشون و معرفی خودمون که کی هستیم و برای چی اومدیم کار کنیم خودش خیلی تاثیرگذاره و برکت داره. یعنی این کار عمرانی بهانه‌ای بشه برای این تاثیرگذاری و دلگرمی داده به مردم. مردمی که از بیرون بهشون القا می‌شه که حکومت شمارو فراموش کرده و نداهای استقلال طلبانه سر می‌دهند ولی ما میتونیم این فضا رو بشکنیم و مثال نقض باشیم براش.
– پیشنهاد شد عید هم بیایم همین منطقه 🙂
– کار رسانه‌ای نداشتیم و باید از گروه و کارهامون مستندسازی‌ای شکل می‌دادیم که اتفاق نیوفتاد به دلایلی که ذکر شده بود. ولی جای خالیش حس می‌شد.
– کاشکی همگی نمازجمعشون رو می‌رفتیم. حتی اگه به خاطر زبون و لحجشون خیلی هم نمی‌فهمیدیم.
– قضا شدن نماز صبح‌ها برکت رو از گروه می‌بره. عموما بچه‌ها دقایق آخر نماز می‌خوندند. البته تشکر می‌کنم از علی یوسفی که به عنوان پلیس خوب عمل می‌کرد و به نرمی بچه‌ها رو از خواب بیدار می‌کرد. البته اگه دیر می‌شد من و بصیر به عنوان پلیس‌های بد به زور بیدارشون می‌کردیم. حتی یه بار علی با جدیت جلوی منو برای بیدار کردن بچه‌ها گرفت و حتی یه بار برای بصیر به خاطر بیدار کردنش جشن پتو گرفتن.
– عده‌ای از بچه‌ها هم جو بی‌ادبی رو تا حدی تزریق کرده بودند به گروه… خوب نیست دیگه!
– و اما از نکات مثبت میشه به این اشاره کرد که بچه‌ها سر کارهاشون واقعا چیز یادگرفتن. مثل: جوشکاری، پمپاژ سیمان، icf و …