مترو

تو مترو بودم. یه ایستگاهی ایستاد. یه آقا و خانوم جوون نابینا اومدن تو. دو نفر پا شدن که اونا بشینن. خانومه دست شوهرشو گرفته بود.
اگه عشق این نیست … پس چیه؟

ندا

مگر نه این‌که وجدان من صدای «هل من ناصر ینصرنی؟» مردم دیار کرمانشاه رو نمی‌شنود؟ مگر چقدر غبار گناه بر جان و گوش من نشسته است؟ مگر چقدر دل من سنگ شده است که با فریاد و ناله های کودکان نمی‌تواند زنجیر های روزمرگی را پاره کند؟
پ.ن : منم باید برم …