نگاهی به کتاب سبک زندگی

نویسنده : محمدرضا زائری – نشر آرما

بهترین توصیف برای این کتاب اینه: دریاچه ای به عمق یه وجب

هرچند تو هر ۲ یا ۳ صفحه بند یا پاراگرافی بود که دست زیر چانه میگذاشتم و میگفتم : جالبه! ولی برای این نبود که به نکته ی عمیقی اشاره کرده باشه. بلکه نکته ای رو میخوندم که مصداق جالبی بود یا مسئله ای که خیلی بهش توجه نمی‌شد رو مورد بررسی قرار می‌داد.

کتاب پر هست از فصل های کوتاه کوتاه. که اکثرشون بریده هایی از روزنامه و مصاحبه هایی است که آقای زائری انجام دادند برای همین وقتی این کتاب رو می‌خونید بیشتر از اینکه حس کتاب رو بهتون بده، حس ژورنال و روزنامه ها رو میده. یک مطلب ممکنه چند بار تکرار بشه و اضافه گویی زیاد داشته باشه! به طور کلی بحث کتاب سیری نداشت و شما رو از نقطه ای به نقطه ای نمی‌یرد. بلکه اطلاعاتون رو به صورت پراکنده زیاد می‌کرد.

به وضوح معلوم بود که محتوای کتاب به دلیل دغدغه ی رهبری و در دنباله ی اون تالیف شده و همین باعث شده که نویسنده نتونه چندین نظر مختلف رو توی کتاب بگنجونه. برای مثال در این کتاب نقش رسانه های صوتی تصویری خیلی شدید نشون داده میشه در حالی که اشخاص و افکاری هستند که مخالف این قضیه هستند. خوب بود آماری یا استدلالی برای این دسته تفکر ها (و به طور کلی تفکر مخالف) آورده می‌شد. کتاب خیلی سعی کرده بود به سبک زندگی سنتی اصالت بده و اون رو درست جلوه بده در حالی که به نظرم میتونیم به جمعی از سبک زندگی مدرن و سنتی برسیم.

روایت هایی هم که استفاده می‌شد بسیار ناب و به جا بود و با این قسمتش خیلییی حال کردم!

کتاب بیشتر از اینکه به «پدیده ی سبک زندگی و تاثیر اون روی دیگر چیز ها» بپردازه روی «مصادیق» پرداخته. البته صحبت درمورد این مسئله ناخودآگاه این رویه رو هم اقتضا می‌کنه ولی جا داشت که بیشتر به این مسئله و حواشیش پرداخته می‌شد تا اینکه یه تعریف از سبک زندگی بارها و بارها تکرار بشه. (هرچند به نظرم مولف تونست به اندازه ی کافی در این حوزه ایجاد دغدغه برای خواننده بکنه!)

یکی از چیز های جالب کتاب، نشانه کتاب یا همون bookmark بود که میتونستید از ته کتاب جدا کنید و راحت ازش استفاده کنید. من که خیلی باهاش حال کردم و برای خودم چند تا ساختم!

بخش تصاویرش هم که خیلی تباه بود ????

پ.ن : جزو اولین کتاب هایی بود که به طور جدی توشون حاشیه نویسی (از نوع «هرجور که بخوام») استفاده کردم و حال داد. حاشیه نویسی رو به شما هم پیشنهاد میکنم!

پ.ن۲ : دارم نقد نوشتن رو تمرین می‌کنم. اولاشه…

منِ بدبختِ بیچاره ی گناهکار

منِ بدبختِ بیچاره ی گناهکار فقط میتونم یه چی بگم: مرسی که ستار العیوبی!

وقتی تو دل تجمل پرستی باشی میفهمی

کلا وقتی از بیرون آدم نگاه میکنه نمیفهمه که چقدر مقابله خودنمایی و تجمل پرستی و تبرج ها و در ادامه اش مبارزه با حسرت داشتن مال بیشتر و لباس شهرت سخته. ولی وقتی چهارتا ماشین با کلاس سوار میشی و میری یه دوری اون بالا شهر ها میزنی، دلت میخواد، حقیقتا هم دلت میخواد! واسه همینه که میگن مال و منال دنیا آدم رو “غرق” میکنه. یعنی وقتی شکمت پر میشه از این چیزا بقیه چیز هارو نمیبینی. وقتی یه ذره شیرینی این چیزا میاد زیر دهنت و پشتت باد میخوره هرچی مظلوم و مسکینه از یادت میره. خلاصه اینکه خودمون رو نبازیم. اون دنیایی هم هست که این چیزا به درد نمیخورن.

اعلموا إنما الحیوة الدنیا لَعِبٌ وَ لَهوٌ و زینَةٌ و تَفاخر بینکم و تکاثرٌ فی الاَمْوالِ و الأولاد” (بدانید که زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تّجمل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است.)
پ.ن ۱: حواستون به رفیق هاتون باشه!
پ.ن ۲: وقتی داشتم در مورد خودبینی و ریا و تجمل پرستی و تفاخر و … سرچ میکردم چند مورد اول بلا استثنا به زنان اختصاص داشت. نکن برادر من، اسلام رو اینجوری به بقیه معرفی نکن. تاکید اسلام روی تجمل پرستی زنان نیست اصلا (این مشکل خیلی سطح پایین تر از این حرفاست)، مسئله ی اسلام همین تجمل پرستی و مال پرستیه. همین آهیه که یه یتیم و فقیر میکشه و کاخ تجملگرا ها رو ویران میکنه. خواهش میکنم اسلام رو درست معرفی کنیم!

فحش تحت فشار

خب … امروز اولین فحشم رو تو رانندگی خوردم :))

البته حق با اون بنده خدا بود چون من راهنمام سوخته بود. ولی تو اون موقعیت استرس زا که نزدیک بود تصادف کنم وقتی طرف دستشو گذاشت رو بوقش و اگه راننده باشین میدونین این یعنی ۱۰۰ تا فحش بد بد میخواستم منم همینکارو کنم و اگه راننده باشین میدونین که در جواب بوق بلند ، بوق بلند زدن یه صد تا فحش بد بد تر !!! ولی بعد از عبور از این جریان وقتی بهش فکر کردم فهمیدم که حق با اون بنده خدا بوده و من بد رانندگی کردم! ولی این که تو اون زمان حق رو به خودم دادم نشان میده که اولا آدم توی شرایط استرس زا نمیتونه فکر کنه و دوم اینکه بهتره هیچ وقت واقعیت رو با احساس و برداشت خودمون از اتفاقی که افتاده قاطی نکنیم!

سوما اینکه فحش ندید 😐

الگو برداری

بچه ها برای سر و سامون دادن به وضع بسیج دانشکده دنبال چهارچوب و الگو بودند. یکی از دوستان پیشنهاد داد که بریم از کار های شهید دیالمه استفاده کنیم و به خاطر شباهت هایی که وضع ایشون به ما داره می‌تونیم از کارهاشون الگو برداری کنیم.
ولی این الگو برداری نباید به مفهوم تقلید برداشته بشه. برای مثال فرض کنید شهید دیالمه برای حل مسئله ای، از یک روش و رفتار خاص استفاده کرد. ما برای حل همون مسئله نباید از همون راه حل استفاده کنیم. چون اولا شرایط و اوضاع اون زمان با این زمان خیلی متفاوته و میتونه یه راه حل یکسان، کاملا نتیجه ی عکس بده،‌ دوما شاید راه حل های بهتری در دسترس باشند که بتوان از آن ها استفاده کرد و سوما شاید نتیجه ی اون راه حل در دراز مدت چیز دیگه ای بوده و ما نیاز داشته باشیم که نتیجه رو بیشتر مطالعه کنیم.
پس چیزی که برای ما توی الگو برداری از هر چیزی باید مهم باشه اینکه ببینیم اولا شرایط و پیش فرض های اون چیز برای حل مسئله چی بوده و دوما با داشتن این دانش سعی کنیم ببینیم چجوری به این راه حل رسیده شده. یعنی چیزی که در واقع ما باید یاد بگیریم و هدف الگو برداری هست همین نحوه رسیدن از مشکل به راه حله و خود راه حل به طور مجزا ارزشی نداره.

پ.ن: (یه کم طولانی ولی خب … مفید! )

به نظر من از همین‌جا پاسخ بعضی از سؤالات شما روشن شد. معلوم است یک مشت جوان دانشجو که در دانشگاه، ادّعای این را دارند که بسیجند و میخواهند به وظایف دانشجویی عمل کنند، کار سیاسیشان هیچ حدّ و حدودی ندارد. البته شما نباید به عنوان یک حزب مطرح شوید. اگر شما یک حزب و یک تشکیلات در کنار تشکیلات دیگر شدید، بقیه‌ی تشکیلات رقیب شما میشوند. در حالی که طبیعت بسیج این است که رقیب هیچ تشکیلاتی، مگر تشکیلات ضدّ انقلاب نیست؛ بلکه تشکیلات دیگر را در زیر بالهای خودش میگیرد. بسیج، این‌گونه است دیگر؛ کمااین‌که در دوره‌ی دفاع مقدّس، از اوّل انقلاب، همواره بسیج آن مجموعه‌ای بود که همه‌ی افراد و جناحها و گروههای مختلف را زیر بالهای خود میگرفت.
شما طوری حرکت کنید که بتوانید همه را زیر بالهای خودتان بگیرید. البته چه کسی زیر بار شما خواهد آمد؟ آن‌که اصول شما را قبول کند. شما نباید از اصولتان تخطّی کنید. باید اصول خودتان را با همه‌ی دقّتهایش حفظ کنید، والّا آن وقت کلمه‌ی بسیج، صدق نمیکند و چیز دیگری خواهد شد. اگر میخواهید بسیج به معنای حقیقی کلمه باشد، باید از آن اصول و مبانی انقلابی و دینی و ایمانی خودتان، با دقّت تمام محافظت و بر آنها پافشاری کنید.
البته درعین‌حال از لحاظ جهتگیری سیاسی و از لحاظ موضعگیری گروهی، هر کس با هر گرایشی که بخواهد زیر بال شما بیاید، با شما کار کند و در ثواب شما شریک شود، باید بگویید عیبی ندارد. البته نه این‌که حتماً عضو شما شود؛ چون لابد عضویت، باید شرایطی داشته باشد. قاعدتاً اینها را خودتان بهتر از من میدانید؛ چون در میدان عملِ آن کار هستید. عضویت، ممکن است شرایطی داشته باشد، ولی همکاری، نداشته باشد؛ همکاری هم ممکن است درجاتی داشته باشد؛ و هلم جرّا.
بنابراین، من محدودیتی برای یک مجموعه نمیبینم، مگر محدودیتهایی که فکر و مبانی و مواضع دینی و ایمانی و سیاسی شما برای شما ترسیم میکند. جز اینها، من محدودیتی برای کار فکری، یا سیاسی نمییابم.

بیانات در دیدار اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه تهران

me.break()

اولش كه تازه دانشگاه آمده بودم؛ روياهاي زيادي داشتم؛ تصور از يك جايي كه قرارست كلي رشد كنيم و ياد بگيريم و همه چيز در اختيارمان است كه آينده خودمان و كشورمان را با آن ظرفيت كودكانه مان بسازيم. طبيعي بود كه هر سال بالايي اي كه مي ديدم ؛ كلي سوال مي پرسيدم. يكي از درد دل ها خيلي به دلم نشست. ” اينجا كه آمدي عقايد و آرمان ها و اميالت را بنويس؛ تا كن يه گوشه بزار؛ سال ديگه برو پي اش ؛ اگه بهش نخنديدي يعني رشد نكردي!” . البته اين بنده خدا ميخواست بگه كه دانشگاه محيط خوبي براي رشد ماست. اما آدم وقتي به ماه رمضان ميرسه ؛ نگاه مي كنه چيزهايي كه از خدا سال گذشته ميخاسته و امسال ميخاد؛ چقدر فرق كرده. بعضي موقع ها آدم مي مونه كه با اون همه رشد ظاهري كه كرده؛ وقتي ميخاد براي شب قدر برنامه بريزه؛ تكرار است و تكرار و تكرار …
انگار در يك حلقه ي whlie گير كرده باشي كه برايت رفتن به مرحله بعد ميسر نباشد. در حلقه كه هستي؛ خيلي چيزها عوض مي شود و انسان خيال ميكند كه تغيير مي كند. اما به شرط ادامه حلقه كه ميرسي ؛ مي بيني تكان نخورده اي.
به راستي دستور break; كجاست كه از اين مرحله هم بگذريم…
دست ما گيرد مگر در راه عشقت #جذبه_اي
ورنه پاي ما كجا وي #راه #بي_پايان_كجا

جمال کزازی

دور نشو خواهشاً

گفت: دور نشو خواهشاً 🙁

آداب تعلیم و تربیت به نظر نراقی

نبودن

نبودن‌هایی هست که آدم را زمین گیر می‌کند. هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. بود، نمی‌شود. پُر نمی‌شود. همیشه می‌ماند. فراموش نمی‌شود. کهنه ‌نمی‌شود. خوره می‌شود، موریانه می‌شود می‌افتد به جان زندگی‌ات …

گوینده: ناشناس

حق مومن بر مومن

۱. معلی بن خنیس گوید: از امام صادق – علیه‏السلام – درباره‏ ی حق مؤمن پرسیدم.
فرمود: هفتاد حق است که جز هفت حق را به تو نمی‏گویم، زیرا به تو مهربانم، و می‏ترسم تحمل نکنی.
عرض کردم: بلی؛ ان شاء الله.
فرمود: تو سیر نباشی و او گرسنه، و پوشیده نباشی، و او برهنه، و راهنمای او باشی، (و برای او مانند) پیراهنی (باشی) که می‏پوشد (از لباس کهنه شما نباشد) و زبان گویای او باشی و برای او بخواهی آنچه را برای خود می‏خواهی، و اگر کنیزی داری او را بفرستی تا فرش و بسترش را مرتب کند، و در شب و روز در حوائج او کوشا باشی. پس چون چنین کردی ولایت خود را به ولایت ما رسانیده‏ای و ولایت ما را به ولایت خدای عزوجل. [۱] .
ادامه خواندن حق مومن بر مومن