بریم

(سکوت)
(صدای نفس عمیق)
– من میگم … پاشو بریم!
– کجا بریم ؟
– نمی‌دونم… یه جای دیگه … یه جا که آفتاب تو چشممون نزنه!

ادامه خواندن بریم

یک خیال‌پردازی بیهوده

تو ماشین نشسته بودیم. من تنها بودم با اون. یه جایی وسط گیلان٬ بارون پراکنده ای میزد و من داشتم با سرعت تو اتوبان رانندگی میکردم. ضبط خاموش بود. گه گاه صدای برف پاک کن میومد. اگر هم دلش تنگ می‌شد شیشه رو میزد پایین، دستشو می‌کرد بیرون ، چشاشو می‌بست و انقدر نگه می‌داشت تا خیس می‌شد. بعد شیشه رو می‌داد بالا و دستشون می‌گرفت جلو بخاری!
تو حال خودم بودم که یهو گفت: تو معتادی!
– چی؟
– تو معتادی …
– خوب به چی؟
– به غم … به تنهایی …
لبخند تلخی زدم و گفتم: چرا این حرفو میزنی؟
– خیلی هم معتادی … حتی در آروم ترین لحظات زندگیت ٬ شرایطی رو تصور می‌کنی که باعث ناراحتیت بشه. از این کار لذت می‌بری.
انگار اصلا حواسش به سوالم نبود. دوباره پرسیدم: چرا؟
– قبلا هم بهت گفتم. خوشی میزنه زیر دلت اینجوری میشی…
اگه نمی‌شناختمش خیلی از حرفش ناراحت می‌شدم. نفش عمیقی کشیدم. گفتم: مگه همه اینجوری نیستن؟
– نه نیستن … اونا همیشه دنبال آرامش و خوشبختین. اونا حاضرن هزینه ی زیادی رو بدن تا چند دقیقه جای تو باشن. نگران هیچی نباشن و فقط تو این هوای لطیف رانندگی کنن.
سرمو تکون دادم و خیلی آروم گفتم : فکر نمیکنم کسی بخواد جای من باشه …
– چی گفتی؟
*
داد زدم: من دیوونه ام، خیال پردازم٬ همیشه تو رویاهام زندگی میکنم. فقط تو رویاهام برای رسیدن به چیزی که میخوام تلاش می‌کنم. چون نا امیدم٬ افسرده ام. هیچ کس نباید جای من باشه. چون این زندگی لعنتی ارزش یه بار امتحان کردن هم نداره …
چند دقیقه چیزی نگفت. آروم شدم. دستم خیس شده بود. پنجره رو دادم بالا و گرفتم جلوی بخاری. همون جوری تنها ٬ زیر نم نم بارون به رانندگی ام ادامه دادم.
.
.
.
.
* به پایان دومی هم وجود داره: گفتم: هیچی. و به رانندگی ام دادم.

مرغ

– مامان … اون آقائه چرا داره مثل مرغ نوک میزنه؟

– نه دخترم … ایشون داره نماز می‌خونه!

انا لله …

فَٱذْكُرُونِیٓ أَذْكُرْكُمْ وَ ٱشْكُرُوا۟ لِی وَ لاَ تَكْفُرُونِ (۱۵۲) يَٰأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱسْتَعِينُوا۟ بِٱلصَّبْرِ وَ ٱلصَّلَوٰةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّبِرِينَ (۱۵۳) وَ لاَ تَقُولُوا۟ لِمَن يُقْتَلُ فِی سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتُۢ بَلْ أَحْيَآءٌ وَ لَٰكِن لاَّ تَشْعُرُونَ (۱۵۴) وَ لَنَبْلُوَنَّكُم بِشَیْءٍ مِّنَ ٱلْخَوْفِ وَ ٱلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ ٱلْأَمْوَٰلِ وَ ٱلْأَنفُسِ وَ ٱلثَّمَرَٰتِۗ وَ بَشِّرِ ٱلصَّبِرِينَ (۱۵۵) ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ (۱۵۶) أُوْلَٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَٰتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌۖ وَ أُوْلَٰئِكَ هُمُ ٱلْمُهْتَدُونَ (۱۵۷)

سوره بقره