گوشه ی کافه

نمیدونم در مورد چی داشت صحبت میکرد. شاید داشت در مورد این صحبت میکرد که همسایه ی رو به روییشون که پنجره اش جلو ی اتاقشه و گل های شب بوی خوش بویی داره یه گربه خریده که راس ساعت 10 و 26 دقیقه شب شروع میکنه به میو میو کردنو در حالی که اون داره میخوابه و این یه صدای گوش خراش براشه یا در مورد این صحبت میکرد که هفته ی پیش گروه موسیقی مورد علاقه اش یه کنسرت داشت و اون وقتی این رو فهمید که 416 کیلومتر اون ور تر داشت غروب غم انگیز خورشید رو نگاه میکرد . یا در مورد این صحبت میکرد که چیز کیک های این کافه خیلی خوش مزه است ولی فقط یه کم نمکشون زیاده و اینو از این جا میدونه که تاحالا 2 بار دیگه اومده به این کافه. یه بار وقتی که داشت از رو به روی کافه رد میشد و نوشته ی “چیز کیک های ما واقعا چیزن” اون رو به خنده وا داشته و توجهشو جلب کرده بود یا یه بار دیگه که … نمیدونم واقعا یادم نیست.
منم فقط دنبال چند کلمه میگشتم که اون بیشتر و بیشتر توضیح بده و حرف بزنه و اون دست های کوچولو شو که از دست های پری هایی که توی قصه ها هستن کوچک تر و ظریف تر و لطیف تر بود رو و با شتاب و هیجان بیشتری تکون بده. درسته دقیقا یادم نیست داشت در مورد چی صحبت میکرد ولی اون خال ریز بقل پلکشو دقیقا یادمه. اون انگشتر بدلی شبیه شکوفه سیب رو که تازه خریده بود و اصرار داشت که واقعی هست و من مطمئن هستم که فقط وقتی پیش منه اون هارو میندازه ، رو قشنگ یادمه. اون چند تا تار مویی که از گوشه شالش زده بود بیرون و شاید یه هفته است که رنگ شرابی کرده رو دقیقا یادمه. اون مژه ای که از گونه ی چشم راستش افتاده بود روی لپش رو دقیقا یادمه که هر بار لبخند میزد یه کم بیشتر سمت پایین میلغزید. انگار نمیخواست ازش جدا شه! ولی اون اینا رو نمیدونست. حتی یادمه هر 13 کلمه ای که حرف میزد به پیرمردی که پشت سر من نشسته یود و داشت روزنامه میخوند نگاه میکرد تا بتونه به عنوان یه شخصیت توی داستان هایی که مینوشت و توی وبلاگش( که فقط من میخوندمش) میذاشت ،استفاده کنه. در هر صورت اون بعد از هر حرفی که میگفت میپرسید “خوب تو چطور؟ ”
و من واقعا هیچ جوابی نداشتم بهش بدم. میخواستم همه این هارو بهش بگم. بهش بگم که وقتی میگفت “اَ” مثل عَصر یا دَه یا خَراش یا غَم اَنگیز یا نَمک یا … لبخند ریزی و قشنگی روی صورتش پیدا میشه. بهش بگم به خاطر اون چالی که روی لپ هاش میوفته سعی کن از کلماتی که “اَ” داره استفاده کنه مثل مَن یا سَعی یا دارَم یا بگَم یا دوستَت یا دارَم.ولی من اینارو نگفتم. یادم نیست چی گفتم ولی هرچی که گفتم میدونم نامربوط بود چون یه جور بهت زده ای نگام میکرد. مثل یه آدمی که تازه فهمیده آسمون ستاره داره. یادم نیست چجوری موضوع رو عوض کردم ولی در هر صورت اون باز شروع کرد به صحبت کردن و من همین جوری داشتم مثل لحظه ی اول نگاهش میکردم!

پیرامون وبلاگ و وبلاگ نویسی من

بعضی از دوستان وقتی من رو میبینند میگن که فلان پستت خوب بود یا نبود یا فلان بود یا بیسار بود! من هم سعی میکنم که نظرشونو دقیق بپرسم و بپرسم چرا و چجوری فکر میکنند که میتونه بهتر شه. از همین تریبون هم میخوام که بدون پرده نظرشونو تو کامنت ها بگن و مطمئن باشن من میخونم و اگه میخوان میتونم نمایش ندم.
ولی ذکر یک نکته رو هم واجب میدونم 🙂 وبلاگ من مخاطب میلیونی نداره. حتی میتونم بگم پا ثابت هاش هم به تعداد انگشتان دست هم نمیرسه! و همین یه ویژگی برای اینکه من بدون این که فکر کنم چه چیزی پر مخاطبه و چه چیزی ممکنه باعث بشه پست هام خونده نشه ، بنویسم و منتشرش کنم. وظیفه من نشر تجربیاتمه نه گدایی برای گرفتن مخاطب. که باور دارم اگه قسمت باشه و خدا بخواد ، مخاطب مناسب پست مناسب رو و وبلاگ مناسب پیدا میکنه!
نکته ی دیگه این که همین عامل باعث میشه من همیشه بهترین چیز هارو نشر ندم! طبیعی هم هست که بهترین چیز یه دونه است! (وگر نه بهترین نبود!) برای من مداوم بودن پست هام مهم تر از بهترین بودنشونه ( مداوم بودن رو با بی کیفیتی و پر کمیتی یکسان ندونید!) دلیل تجربی هم دارم : نوشتن باعث رشد نوشتن میشه و اگه ما قراره صبر کنیم تا یه نوشته یا پست خفن بنویسیم تقریبا هیچ وقت انجامش نمیدیم!

…همین

شاید شبکه های اجتماعی نمی خواستند اینجوری باشند

وقتی شما وارد شبکه های اجتماعی میشید انتظار ندارید که عکس دوستاتون وقتی رفتن سفر رو به مدت طولانی ببینید. یعنی این اصلا اعتیاد آور نیست. در حالی که شبکه های اجتماعی عموما معتاد کننده هستند. شبکه های اجتماعی که قرار بود برای این جور کار ا باشند مثل فیسبوک. شاید فیسبوک ها اومدند که این خلا رو پر کنند ولی خوب به یه سمت دیگه ای رفت.

پست های دیگری که (عموما) پیج ها میسازند و جنبه های غیر شخصی دارند بیشتر معتاد کننده هست تا پست های شخصی. برای همین شبکه هایی که میتونند در این حوزه غیر شخصی عمکرد بازتری داشته باشند پر طرفدار تر خواهند بود. مثل اینستاگرام و فیس بوک و کانال های تلگرام!!

واسه همین گروه های مسنجری بیشتر گروه های غیر خانوادگی و غیر شخصی اند یا پست ها معمولن چیزایی غیر از پست های فامیلیه. (یا تو تلگرام کسی کانال نمیزنه تا عکس های بچشو بزاره!!)

پ.ن : یکی از راه های جذاب کردن نوشته شاخ و برگ دادن بهش هست. ولی این پست خیلی خلاصه بود! نتیجه گیری خاصی هم نمیخوام بکنم. صرفا ارائه گزارشه از یه پدیده دیجیتالی-اجتماعی !