و آنگاه که خدایی نبود

و آنگاه که به آسمان چشم می دوختم… زلال..آبی… و خدایی نبود …و تکه ابری که بر این رود قلت می خورد… و آن من بودم که خدا را در پوچی میافتم…همین

از عرفان لباچفسکی

ایده از نوشته ا ی از مهدی فیض کریملو

اثر بعضی چیزا…

به نام خدا

گاهی اوقات آدم می گه … اره اره تو راست می گی باشه … ولی بعد یا خیلی بعد تر که بهش فکر می کنه میگه خیلی جالبه و یا قطعا حقیقت داره

مثال میزنما : گقتن بسم الله اول یه کاری واقعا جواب می ده … واقعا

می تونم هزاران مثال بیارم که اینجوریه : مثل پروژه هایی که نصفه موند … کارهایی که نشد .و ….

یا جادوی صلوات رو در نظر بگیرید … بعضی چیزا رو نمی تونم بگم که چرا ویا چجوری کار میکنه یا اثبات کنم که کارمی کنه یا نه … به قول آقای افشار:

برید نگاه کنید!

هرچند این جملش رو اعصابمه ولی … راست می گه!

عستاد می فرمایند…

دِی واژگون شدم از روی نردبان

سیصد هزار و هشت میلیمتر تا الان

طی شد مسافتی و من زنده ام

وقتی گرفت منو عرفان مهربان!!!

  شعر از عستاد

—-

در وصف این شعر من عاجز مانده و خشتک برکشنتندی و بر سر نهادندی و در افق محو شدندی…

در  مورد قافیه عستاد از وزن زیبای مفاعیلن مفاعیل مفاعل و این جور چرتو پرتا بهره برده و خواننده رو غرق در آهنگ خویش کرده وحواس اورا از معنی میبرد که اینگونه خواننده چند صد بار این شعر را می خواند و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه  و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه و باز در وزنش گیر می کنه و دوباره چندصد بار دیگه می خونه و …

سال جدید تحصیلی

به نام خدا

18 شهریور 92

اواخر شهریور است. خوب طبیعاً رفتم کتاب های امسال رو خریدم. شوری نداشتم ببینم کتاب ریاضی و عربی و ادبیات چند صفحه است. صرفا خواستم به بدبختی امسال نگاهه انداخته باشم. کتاب ادبیات را باز کردم…

 بوی چسب و صحافی که از اول دبستان همراهیم می کرد. بوی دوستی ها… بوی گریه مشق شب … بوی بنویسیم و بخوانیم … بوی بابا نان داد… نمی خواهم بگویم و ناله کنم از یادش بخیر ها … ناراحت نیستم که بزرگ شدم … فقط دوست دارم سوار ماشین زمان شوم و بروم کلاس اول و دوم دبستان ، خودم را سر کلاس ببینم که دارم انشا می خوانمو همه مرا با تعجب نگاه می کنند و … سال تحصیلی جدید شروع شد (البته هنوز که نشده ولی کم مونده بشه!). باز باید برم پشت نیمکت ها و به سر کچل (کم مو) معلمان نگاه کنیم. دوستی ها و دشمنی هایمان را ادامه دهیم … بخندیمو و دعوا کنیم و نمره انضباطمان کم شود. بگذریم…

کتاب ادبیات را باز کردم تا تفحصی در آن کنم. صفحه ی 57 بیت 5

آسایش 2 گیتی تفسیر این 2 حرف است:

با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

…همین