یه خاطره دورهمی :)

اگر قرار باشه یه خاطره از روزه هایی که گرفتم یادم باشه ، حتما اون اولین افطار عمرم هست. قبل از اذان به شدت دل درد داشتم. واقعا گشنه ام بود. و وقتی فهمیدم مادرم داره سفره می اندازه رفتم و کمکش کردم. حتی یادمه یه لحظه چشام سیاهی رفت و نزدیک بود بیوفتم. ولی خودمو جمع کردم. به محض اینکه اذان رو گفتن یه لبخند از این بناگوش تا اون بناگوش زدم و تو دلم گفتم : پوووف ، این که کاری نداشت. و رفتم نماز خوندم . قبل از این که چیزی بخورم 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.