و آنگاه که خدایی نبود

و آنگاه که به آسمان چشم می دوختم… زلال..آبی… و خدایی نبود …و تکه ابری که بر این رود قلت می خورد… و آن من بودم که خدا را در پوچی میافتم…همین

از عرفان لباچفسکی

ایده از نوشته ا ی از مهدی فیض کریملو

3 دیدگاه برای «و آنگاه که خدایی نبود»

    1. زیاد یادم نیست. ولی فکر کنم ته کتاب ادبیات یه نفر )خودم یا خودت( یه نقاشی دیدم و یک جمله که یادم نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *