ضعیف

چشماش رو فشار داد و گفت : چی میگی عرفان؟ درکت نمیکنم!
خیلی عصبی بودم… حوصله ی بحث در مورد سوالایی رو نداشتم که براشون پاسخی ندارم.
با صدای بلند جواب دادم : ضعیف میفهمی؟ ضعیف … آدما ی ضعیف از گردونه حذف میشن! مثل تکامل!
سریع جواب داد : ولی اینجا جنگل نیست، ما هم حیوون نیستیم.
– انتظار نداری که زنگ بزنم و برای یه بار دیگه ازشون خواهش کنم که دورهم جمع بشیم تا یه کار مزخرف دیگه رو انجام بدیم؟ اونا تنبل ان ، بی دغدغه ان ، کم تحمل اند و در یک کلام ضعیف اند!
– دوست داری یه نفر همین کارو با تو بکنه ؟
– کردن …. نکردن؟ مثل خیلی چیزا … کنکور ، مقایسه شدن با آدمایی که مثل من نیستند ، دادن اون مقام لعنتی به کسی که تقلب کرده بود ، دادن رانت به اون کارمند اداره که ….
– عقده ای بازی در میاری؟
– خیلیا من رو از بازی بیرون انداختن، الان نوبت منه که انتخاب کنم کی قراره بازی کنه
– این جا فیلم های هالیوودی نیست که برای من این مسخره بازی هارو در میاری. وایسا ببینم، به این فکر کردی خدا اینو میخواد؟
زیر لب گفتم: اونو ولش کن!
جواب داد: چی؟
گفتم : ببین، هم من میدونم و هم تو میدونی که اگه اونا رو دعوت به همکاری کنیم کار شکست میخوره! اهمال کاری میکنن.
خیلی عصبی بود… رفت بیرون و در رو پشت سرش محکم بست. حوصله ی بحث در مورد سوالایی که جوابی براشون نداره رو نداشت!

3 دیدگاه برای «ضعیف»

  1. اولین چیزی که بعد از خوندن این متن به نظر میرسه عدم انسجام منطقی اون هست. عملا نویسنده نتونسته مطالبی که توی ذهنش بوده رو درست منتقل کنه. البته میشه یک مفهوم کلی برداشت کرد. اما تناقضات ظاهری و واقعی زیادی به چشم میخوره. پارتنر یا همون شخصی که به حرفهای نویسنده واکنش میده، یک آدم موجه و متفکر نیست. انگار یک رباته که در اصل انعکاس دهنده ی تردید های خود نویسنده هست؛ بنابراین چیز خاصی به مفهوم اضافه نمی کنه. و اوج ناپختگی مطلب قسمتیه که به رضایت و خواست خداوند پرداخته میشه. در این قسمت اصولا مشخص نیست که چرا نویسنده ای که قصد جنگیدن با بیعدالتی رو داشته، خواست خدا رو نادیده میگیره. بزرگترین سوالی هم که در مورد متن به وجود میاد اینه که آیا در نهایت نویسنده خودش رو از مسیر حق جدا میدونه یا نه؟

    1. ممنونم از نظرت
      1. نبود انسجام رو قبول دارم… یه کم سریع و بی دقت نوشتمش و بازنویسیش نکردم!
      2. شاید اگه پارتنر یه چیزی به داستان اضافه میکرد خوب بود ولی اینکه گفتی انعکاس دهنده ی تردید های خود نویسنده است … خوب واقعا میخواستم همین جوری باشه!
      3. جنگیدن با بی عدالتی رو نمیخواستم برسونم. در واقع جوب دادن بی عدالتی با بی عدالتی رو میخواستم نشون بدم. (همیشه آدما تصمیم های خوبی نمیگیرند )
      4. آیا در نهایت نویسنده خودش رو از مسیر حق جدا میدونه یا نه؟ شاید واقعا نباید به این سوال پاسخ داده بشه!
      هدف داستان نشون دادن یه راه درست یا انتخاب درست نیست. نشون دادن کش مکش های درونی یه آدمه. احساسات و تردید ها!
      همیشه آدما تصمیم های خوبی نمیگیرند!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *