خاطره: جاگذاشتن مهدیس

رفته بودیم مسافرت. خواهرم با یه دختره بازی میکرد اسمش مهدیس بود. داشتم دیوارو نگاه میکردم یهو مامانم پرسید ” مهدیس ، مامانت امروز رفت؟” مهدیس هم جواب داد : ” آره دیگه ، امروز صبح با بابام رفتن منو جا گذاشتن!” و خیلی اوکی به بازیش ادامه داد. مامانم گفت آهان و کار خودشو ادامه داد.
من پرسیدم “یعنی چی؟” مامانم گفت : “یعنی لابد پاشدن دیدن مهدیس خوابه با مامانش رفتن خونه اینو قال گذاشتن دیگه”
دیدم خیلی اوکیه با این قضیه! مهدیس هم اوکی بود 😐
هیچی دیگه منم قانع شدم 😐 لابد اوکیه دیگه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.