بیش ریخ کاغذبازی

شاید بتوان گفت بطن کاغذبازی‌های ادارات اطراف ما حول این ایده می‌گذرد که «هرکس باید به فکر کار خودش باشد.» یا به طور افراطی تر : «مال بد بیش ریخ صاحبش!»

ادامه خواندن بیش ریخ کاغذبازی

حفاظت شده: اعتراف می‌کنم.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

کیسِ تعارض بازار با خودش

خلاصه آنکه پس از دوماه کار در شرکت یارا کیش از آنجا خارج شدم. استعفا نمیشه گفت چون حتی قرارداد هم نبسته بودم. مدیرعامل اجرایی در دومین مصاحبه‌ای که داشتیم به من گفت که ارزیابی شما در کار یک ماه بدون حقوق تشریف بیارید و پس از ارزیابی یک ماهه برای ادامه‌ی کار قرارداد ببندیم.
یک ماه به خوبی و خوشی گذشت. پس از یک ماه من با اهمال کاری یا تعویق یا روند کند اداری برای عقد قرارداد خودم مواجه شدم. عقب افتادنی که یک ماه طول کشید و من رو بر تصمیمی که براش مردد بودم، مصمم کرد.
از نظر دوری راه و حقوق کم و جوان ناگرایی (!) و کم بودن جای رشد فنی و شخصی خیلی جای مناسبی برای ادامه کار نبود. البته من وقتی دیدم دوستانم در یک محیط بهتر کار می‌کنند و خیلی از نظر شایستگی اختلافی نداریم طی یک تصمیم بازار آزاد گرایانه رفتم و گفتم «درسته که من به شما گفتم علاقه به کار مستمر دارم و از اون آدمایی نیستم که بکشیم کنار ولی وقتی این شرایط رو میبینم تصمیم گرفتم که به همکاری ام ادامه ندم.» در نهایت اون آقای مدیرعامل ناراحت شد و پرخاش کرد و ادعا کرد که کارم از اخلاق حرفه‌ای بدوره. هرچند من نمی‌دونم که معیارش برای اخلاق حرفه‌ای چی بود.
نکته ای که به نظرم میاد تعارض قانونِ جنگلِ بازارِ آزاده که تا جایی به کام اهالی فن خوش میاد که به نفع سرمایه داران و صاحبان کار باشه. وقتی دقیقا به همون دلیلی که پس از صد و چند ده ساعت کار بدون حقوق برای ارزیابی من توسط کارفرما گذشت، باید همین صد و چند ده ساعت برای ارزیابی من از کارفرما هم بگذره.

مقاومت بی‌فایده است، برای عوض کردن عادت، جایگزینی را به‌جای آن امتحان کنید

بیایید کمی بازی کنیم. ذهن خود را خالی کنید. ادامه بدید، خالیش کنید.
خب، حالا به محض اینکه این جمله را خواندید سعی نکنید که یک خرس سفید را تصور کنید.
دادا …
خب یک بار دیگر امتحان می‌کنیم. با شماره‌ی ۳. یک… دو…
خرس سفید!‍ دنگ!!

اگر با این مشکل دارید، نگران نباشید. شما تنها نیستید. انسان‌ها هرچی بیشتر سعی می‌کنند که به چیزی فکر نکنند، در نهایت بیشتر درباره‌ی آن تفکر می‌کنند. عجیبه، نه؟

این آزمایش یک اسم دارد. قضیه ironic process  یا تئوری فرآیند کنایه‌آمیز و تقریبا تضمین می‌کند که تلاش شما برای تغییر یک عادت بد با مقاومت در برابر آن به شکست خواهد انجامید. تحقیقات نشون دادن که سرکوب رفتار اثرات غیر مستقیمی بر رفتارها دارد. اگر تابه‌حال با شدت به خودتان گفته‌اید که محل گزش پشه‌را نخارانید یا یک کاکتوس دیگر در آمازون نخرید (!) این نتیجه برای شما غافل‌گیرکننده نخواهد بود.
وقتی من با این جمله‌ی کارل جانگ مواجه شدم، این قسمت ناراحت‌کننده‌ی علم اعصاب من را بیشتر از همیشه آزار داد : «در برابر آن چیزی که مخالفت می‌کنید، نه تنها پایدار می‌شود بلکه رشد هم می‌کند.» اگر مقاومت کردن در برابر یک رفتاری که می‌خواهم تغییر بدهم نه تنها بی‌اثر باشد بلکه زیان‌آور هم باشد، پس من به‌جای آن‌باید چه کار کنم؟

یک ترفند این است که کمی طعمه را بکشید و مغز خود را گول بزنید. این جوری: وقتی انگیزه‌ی انجام یک چیز مخرب شما را فرا می‌گیرد، مقاومت نکنید. به‌جای آن، جایگزینش کنید.
بگذارید با یک مثال آن‌را توضیح دهم. من دوستی داشتم که یک رفتار بد داشت و می‌خواست آن‌را ترک کند. او سال‌ها با آن جنگیده بود، با روش «مقاومت، مقاومت، مقاومت» با نتایج قابل پیش‌بینی! در نهایت، او تصمیم گرفت تا چیز متفاوتی را امتحان کند. هرزمان که احساس می‌کرد که می‌خواهد آن رفتار را انجام دهد به جای مبارزه با آن و مقاومت، (… دام دام تیس …) یک لیوان آب می‌خورد!
درسته: آب می‌نوشید. بعد از مدتی، او فهمید که شدت انگیزه‌اش برای انجام آن عادت کم شد، تا زمانی که او اصلا فراموش کرد که همچین حسی وجود دارد.

من عاشق این طعمه و تغییر هستم چون شبیه ترفندهای ذهنی جدی ئه! البته خوردن یک نوشیدنی تنها یک ایده است. پوست کندن پرتغال، بیرون رفتن، شنا رفتن، خواندن آهنگ … هرچیزی که برای شما کار می‌کند، تا زمانی که شما کار دیگه‌ای انجام می‌دهید مهم نیست که آن کار چیست!

ترجمه شده از مقاله‌ای به نام Resistance Is Futile. To Change Habits, Try Replacement Instead

شکایت همچنان باقی است!

س.ن : این متن، مبسوط شکایات من به اساتید و مدیران دانشکده مون بود که مورد استقبال قرار نگرفت. اینجا می‌ذارمش که بعدا خودم بیام بخونم و یه چیزایی یادم بیاد. برای مخاطب این وبلاگ خوندن این پست هیچ ارزشی ندارد و این پست وجهه‌ی آرشیو دارد. (از شما چه پنهان که پس از مدت‌ها ننوشتن به این بها‌نه‌ها، احساس کردم که پیشرفت خوبی در استفاده از کلمات داشتم!)

ادامه خواندن شکایت همچنان باقی است!

اندر احوالات کانال ۲

  • همون طور که گفتم به خاطر فرم کانال اکثر پیام‌ها رو میشه در دسته‌بندی «اعتراض و غر» جا داد. همواره اعتراض‌ها مسخره نبودن ولی اکثرا اینجوری بودن. چیزی که برای جالب بود، پر بودن پیام‌های به ظاهر اعتراضی از کلمات و اطلاحات احساسی بود، اون‌ هم بدون اینکه به اصل موضوع پرداخته بشه. که البته این هم دلایلی داره به نظرم دلایل با دلایل ناله زدن یکیه.
  • بله، بخشی از پیام‌های کانال هم «ناله» بود. غر زدن و ناله زدن از هر موضوعی که بعضی‌هاشون یک تجربه‌ی شخصی و درونی بود. شاید بشه دلیل این رفتار رو مخاطبان زیاد پیام‌ها دید. یعنی وقتی فرد می‌دونه پیامش توسط ده‌ها نفر خونده می‌شه برای بیرون اومدن از تنهایی و همصدا کردن افراد با خودش یه ناله ول میده (!) و مرتبا منتظر بارخوردها می‌مونه.
  • جالب اینجاست که واقعا من دیدم افراد رو که مرتبا کانال رو چک می‌کردن تا بازخوردها رو ببینن و حتی در موارد باعث پز دادن هم می‌شد. شاید یکی از دلایل فرستادن پیام‌های دیگر چنل‌های پرمخاطب تلگرام برای کانال همین بوده باشه! البته همین‌جا از شبکه‌های اجتماعی مثل فیسبوک و اینستاگرام به خاطر ایجاد این اعتیاد تشکر کنیم!
  • اعلام اشیای گم شده و انواع فراخوان‌ها
  • مسخره بازی و شوخی و طنز
  • به اشتراک گذاری سلیقه‌ی آدم ها (مثل موزیک)
  • فضای مسخره‌ی کراش
  • فضای توییتری

پ.ن: این موارد اخر رو به تفصیل نوشته بودم ولی چون پرید و ارزش دوباره وقت گذاشتن نداره همین جوری تیتر وار گفتم که بمونه!

کبداً

وقتی همین انسان به جایی می‌رسد که نه لذتی می‌برد و نه انتظار لذت را می‌کشد، چگونه می‌توان او را وادار به تلاش بیشتر کرد؟

با فلسفه؟ با دین؟ با توضیح خیر و شر؟ با تاثیرات روانشناسی و چماق و هویج؟

در آن صورت این حرکت فریبکارانه ارزشی ندارد. انسانی در لقد خلقنا انسانا فی کبداً وجود ندارد.

اندر احوالات کانال ۱

کانال خیلی نیاز به معرفی نداره. کانال یه محصولی بود توسط یکی از بچه‌های دانشکده نوشته شده بود و به طور متشکل بود از یه ربات تلگرامی و یه کانال تلگرامی. هر کاربر ربات می‌تونست پیامی رو بفرسته و پس از تایید یکی از ادمین‌ها منعکس بشه توی کانال تلگرامی. البته بدون اینکه ردی از نویسنده بمونه. همین ماهیت ناشناس بودن کانال بهش هویت و فرهنگ داد. برخلاف آریا که تقریبا از دید تکنیکی به کانال پرداخته بود من خواستم یکم (به قول جادی) در تقاطع تکنولوژی و جامعه بایستم و به این محصول نگاه کنم.
ادامه خواندن اندر احوالات کانال ۱

موتورها رو روشن کنید!

زباله‌دان ذهنی

۱. گاهی اوقات لازمه آدم یه تجدید میثاقی بکنه با خودش ،دغدغه هاش رو بگه تا چند وقت بعد وقتی اون ها رو دید یه لبخند ملیحی بزنه و بگه ای بابا، اونا گذشت ! پس این هم بگذرد.

۲. مثل همیشه تو کافه با هم قرار گذاشتیم. البته به اصرار من. همیشه ژست روشن فکری بر میداره که ما باید ازین محیط های تجملی و بیهوده دور بشیم و بریم به مکان های سنتی خودمون، مثل پارک. ولی من میدونم که چون پول نوشیدنی های کافه زیاده الکی استیل بر میداره. آخه اون عاشق شیرکاکائو های کافه است. به هر حال گفتم این آخر عیدی یه قراری باهاش بزارم که تعطیلات نمیبینمش ، مضاعف دلم براش تنگ نشه.
خلاصه اینکه با اون لبخند همیشگی یه سلامی داد و نشست جلوم و شروع کرد حال و احوال کردن های همیشگی. این (به قول خودش) کاغذ بازی ها که تموم شد از تو کیفش یه دفتر در آورد و گذاشت جلوم و بی مقدمه گفت : عیدت مبارک! من که شوکه شده بودم همزمان که میگفتم : مرسی، چرا زحمت کشیدی و … دفتر رو باز کردم و دیدم که سالنامه است. با لبخند و آرومِ خودش بعد از گفتن خواهش میکنم شروع کرد به حرف زدن: من دوست دارم این چیزا هارو «زباله دان ذهنی» صدا کنم. هرشب یا هروقت که دلم و مغزم پر میشه از فقط مینویسمش و … بوم ! همه شون تا حد خوبی دیلیت میشن. دیگه کمتر بهشون فکر میکنم و کمکم میکنه که بیشتر تمرکز کنم.

۳. یهو میری یه جا، اطرافتو نگاه می‌کنی همچین خاطره های شر شر مثل چشمه از لای این دیوارا میزنه بیرون غرقت می‌کنن که حتی نمی‌تونی داد بزنی: کمــــک، من نمیتونم تو دلتنگی هام نفس بکشم، یکی که دلم براش شده اندازه نخود، بیاد منو نجات بده.